دارم دیوونه میشم!
همین که نمیفهمم چرا اینها فیلتر میشن!
نوشتهشده توسط: sadegh در 2, 2006 04:16
نیما نخندیها اما امروز وقتی دنبال بیوگرافی از یک فمینیست مراکشی بودم و دیدم ویکیپدیا را هم فیلتر کردهاند زدم زیر گریه! دیروز هم که وسط آپدیت کردن زنستان دوباره زنستان را فیلتر کردند و مثل خر تو گل ماندیم زدم زیر گریه!! واکنش مسخرهای هست... اما واقعاً دیگه نفسمان را بریدند! نسبت به موضوع به این مهمی انقدر بیتفاوت و خاموش رفتار کردیم که باور کن من دیگر تعجب نمیکنم حتا اگر سایت روزنامه مثلاً سرمایه را هم فیلتر کنند!! :(
نوشتهشده توسط: فرناز در 2, 2006 04:33
سلام
خوشحالم که وبلاگت خوب و به روزه. شايد از معدود وبنويسهای فعال باشی و از معدود چلچراغیهايی که میدونی ما نسل سوختهای هستيم. نسلی که نه حال بلند شدن و کار کردن داره و نه یاد گرفته که زير بار زور بره.
نوشتهشده توسط: مریم در 2, 2006 06:18
imdb رو فیلتر میکنن. اینا ابلهن. ابله و هیچ چیز فهم.
نوشتهشده توسط: ساجده شریفی در 2, 2006 08:57
imdb دیگه فیلتر نیست.
نيما: هست.
نوشتهشده توسط: فرزاد در 3, 2006 03:32
ضمنا چلچراغی عزیز این قدر ناامید نباش.
نيما: نااميد نيستم. کلافهام!
نوشتهشده توسط: فرزاد در 3, 2006 03:33
نيما کلی فحش بد ته اين گلوم مونده. همه عکسهای بلاگم تبديل به ضربدر شده :(( :(( :((
نوشتهشده توسط: shahrzad در 3, 2006 04:59
نیمای عزیز
همینا باعث میشه که تو با بقیه فرق کنی. که تو یه سر و گردن از بقیه بالاتر باشی. هر چی بیشتر بدونی بیشتر زجر میکشی. اما هیچ وقت دست از تلاش بر ندار. همیشه راه برای رسیدن به نتیجه هست. هر چقدر هم که سخت باشه.
این رو هم باید بدونی که افتخار میکنم دوستانی مانند تو دارم. گریه کن اما بعدش سرت رو بالا بگیر و در راه هدفت گام بردار.
نوشتهشده توسط: پژمان در 3, 2006 10:15
چرا شروع نمیکنیم؟ همین من و شما، دیگه یعنی فیلترینگ از موضوع کورش ضیابری بیارزشتر است؟ حداقل به اندازه اون بجنبیم، بعد از اون که نمردیم مردیم؟
نوشتهشده توسط: فرين در 3, 2006 04:00
ديشب يکی از کانديداهای شهرمون زنگ زد بهم تا به اصطلاح دعوت کنه که بهش کمک کنم. با اين که میدونم هيچی از اينترنت نمیدونه بهم گفت که اسمشو تو اينترنت وارد كنم! به نظر شما بهم توهين نمیکرد؟!
نيما: احتمالاً فکر میکرده اينترنت يعنی فهرست. میخواسته فقط اسمش توی فهرست قرار بگيره. خوبه فکر نکرده که اينترنت يعنی ايستگاه فضايی. وگرنه مجبور بوده با انوشه يه جا قرار بگيره.
نوشتهشده توسط: صادق جم در 3, 2006 04:31
سلام !!
مطلباتونو کم و بیش خوندم. اگر بگویم همه خوب بودند ظلمی است که فکر نکنم سزاوارش باشید. یکی خوب بود و یکی بهتر.
با اینکه اینها همه آب در هاون کوفتن است ولی خود مایهی دلگرمی است دیدن کسی که بیمحابا این چیزها را میگوید.
شاد زید ...
نوشتهشده توسط: z@hrrA در 3, 2006 04:39
من فکر میکنم یکی از دلایل بیتفاوتیها نسبت به این فیلترشدنها این باشه که این قضیه بیش از حد اتفاق افتاده و همین باعث میشه که بهش عادت کنیم. مثل وقتی تعداد کسانی که دستگیر میشن زیاد میشه و تو هر روز یه اسم جدید تو خبرها میشنوی. بعد از اون دیگه سنسورها به اون نوع خبرها حساسیتشون رو از دست میدن. تو کشور ما همه چیز زود عادی میشه.
نوشتهشده توسط: لیلا در 3, 2006 06:40
یک سالی هست که وبلاگتون رو میخونم. اما امروز این جا رو تو وبلاگمون لینک کردم. واقعاً وبلاگ تر و تمیزی دارین. از همه مهمتر مطالب خوندنیش آدمو به وجد میاره.
نوشتهشده توسط: سلطان بانو در 3, 2006 08:40
منم عین تو خیلی ناامیدم و دلسرد...
نوشتهشده توسط: زيتون در 4, 2006 02:06
به همهی این حرفهایی که گفتی اعتقاد داشتی یا پالتو و پوتین و یونولیت باعثش بود؟ آخه مهندس، باور کن نیورکتایمز و سرور عکس بلاگر همهی قضیه نبودن. میگی مشتی احمدینژاد و موسیو خاتمی یه مدل مردم رو مورد عنایت قرار دادن؟ قبول. اما باور کن اینو راننده مینیبوس خط نوشهر-چالوسم میدونه. اونی که نمیدونه وضعیت بازار کتابه. اونی که نمیدونه وجههی بینالمللی این مملکت صاحبمردهست. استادای حوزهایه. تورم و تحریمه. NGOهاییه که درشون تخته شد. تو که میدونی دیگه چرا؟ نمیگم ارشاد کن این وبلاگستون بدمصبو. تو هم کلافهای، وبلاگستونم گوشش از این حرفا پره، اینترنتم شده فیلترنت، درک میکنم بهخدا. اصلاً مگه خودم چه غلطی کردم تا حالا؟ فقط تو رو جون عزیزت قبل از انتخابات نکن این کارو. میدونی اگه اون هشتسال لعنتی اندازهی یه نخود کش اومده بود، انجمن میتونست یه پروندهی دیگه رو هم سروسامون بده. اونوقت یه بچهی دیگه رو صاف از تخت ICU تحویل باباجونش نمیدادن که دو ماه دیگه سر از قبرستون دربیاره. اون محسن الدنگ و دارودستهش میتونستن زبونم لال، زبونم لال، روم به دیوار فعالیت نسبتاً سیاسی داشته باشن و تموم گذشته و آیندهشون بخاطرش نره زیر سوال. بچههای کانون میتونستن جشنوارهشونو برگزار کنن و مجلهشونو بنویسن و درآمدشونو خرج خیریه کنن، بدون اینکه صبح و شب پشتشون بلرزه که داروندارشون به عنوان مال حرام ضبط شه. حالا امثال من باید وبلاگستونو زیرورو کنن و چشمشون به دهن امثال تو دنبال اسم چند تا کبریت بیخطر دودو بزنه که بعدش بپریم یه ایمیل بلندبالا بزنیم به اون کارمندای بازنشسته و ننشستهای که تو این بلبشوی اطلاعاتی، گیج و منگ کپیدن تو خونه و منتظرن ببینن چه غلطی باید بکنن تا چندغاز حقوقشون کفاف یه ماهو بده؟ هستن اونایی که بهانههای غیر از ویکیپدیا و imdb میکشوندشون پای صندوق. و به تموم مقدساتی که بهش اعتقاد دارم و ندارم قسم عدهشون بیشتر از هزار نفره. تو رو خدا الان با ما نکن این کارو.
نيما: من چی کاره بيدم آخه؟
نوشتهشده توسط: آ.ن در 4, 2006 07:37
سلام!
من مدتیه که وبلاگ شما را دنبال میکنم و مطالبش برای من حالت رفرنس پیدا کرده.
میخواستم چند تا سؤال در زمینهی templatophobia (!) ازتون بکنم. ولی ایمیلتون را در سایت پیدا نکردم.
اگر فکر میکنید که میتونین به سوالات من جواب بدید و فرصت راهنمایی من را دارید، لطفاً یک ایمیل به من بزنید.
متشکرم.
نيما: احسان جا ايمیل من گوشه سمت راست و بالای ستون با عنوان تماس مشخص شده!
نوشتهشده توسط: احسان خردمند در 4, 2006 12:47
زياد جوش نزن. خود این اصلاحطلبها هم نمیدونن چی میخوان.
یه مطلبی نوشتم راجع به همین مسأله.
http://www.humanselection.com/archive/1385091147.html
خواستم دنبالکت رو پینگ کنم این اشکال تو Acitivity Log هام اومد!
نيما: مرسی که گفتی. پيگيری میکنم.
نوشتهشده توسط: عليداد در 4, 2006 01:32
به این فهرست زیتون توی بلاگفا رو هم اضافه کن. به این فهرست کلی سایت معمولی دیگه رو هم اضافه کن. خودمون رو. فکرامون رو. نوشتههامون رو! همهچیزمون رو اضافه کن که میره زیر خط فیلترینگ! من از این کشور بدم میاد.
نوشتهشده توسط: مریم مهتدی در 5, 2006 10:10
راستی نیما، آمازون و Imdb و نیویورک تایمز از فیلتر در اومدن. همین الان وقتی با صدای بلند توی خونه اعلام کردم که اینها فیلتر شده و همه اومدن با نگرانی ببینن که چی شده، هر کدوم رو کلیک کردم دیدم باز شد!!! البته احتمالا پارس آنلاین قاطی کرده! چون همیشه تو فیلترینگ پیشقدم بوده!
نوشتهشده توسط: مریم مهتدی در 5, 2006 10:21
این خود هیچکاره بینی تو رسماً منو کشته:)) آره بابا هیچکارهای. یه وبلاگنویس بدبختی که از زور گمنامی مجبوره بیست تا بیست تا واسه خودش کامنت بذاره و فکوفامیلشو جمع کنه پستاشو بخونن. ایناییم که میبینی اینجا نظر دادن و اظهار بیچارگی کردن، همه یه مشت هیچکارهی دیگهن.
بااینحال کارم اشتباه بود. آره دیگه، آدم گاهی وقتا غرش میاد، مگه چیه:) سخنرانی بنده هم که بسیار روشنگر مینمود. تکرار مکررات محض. مشکل اینجاست که شدم عین ضبط صوت این چند روزه. هر کی رو میبینم که از بیفایدگی انتخابات حرف میزنه، شروع میکنم به صغری کبری بافتن. گاهی اصلاً یادم میره با کی طرفم. بدجوری یاد اون انتخابات کوفتی افتادم. واسه همینم از دلسردی امثال تو و همینهایی که اینجا کامنت گذاشتن گیج میشم. سر اون انتخابات قضیه فرق میکرد. دهن شما رو نگاه کردیم و پریدیم توی صف. شاید علتش این امید واهی نیمهی اول دههی بیست و این چرت و پرتا باشه. چه میدونم. بهترین کار اینه که فعلاً برم برای یکی از رفقای داییجان ناپلئونم یه پست بنویسم، بلکه خودم هم یه غلطی کرده باشم به جای اینجور زرزرها. البته گمونم تو عادت داری. بازم شرمنده. ما به چاردیواری شما احترام میگذاریم D:
پ.ن1: «بلکه خودم هم یه غلطی کرده باشم». هر وقت نیاز به آموزش خصوصی افزایش اعتماد به نفس داشتی خبرم کن آقای هیچکاره.
پ.ن2: خدا خفت نکنه ژوله با این سریال مزخرفـــــــــــــــــــــــــــت!
نيما: منظور من از «من چیکاره بيدم» اين نبود که اين حرفها رو چرا به من میگی. منظورم اين بود که من کارهای نيستم که کاری از دستم بر بياد. از روی شرمندگی بود.
نوشتهشده توسط: آ.ن در 5, 2006 11:05
آقا این مردم و خصوصاً خود من این روزها به اندازه کافی ناامید و یخی شدهاند. شما دیگه دامن نزنین که داغ دلمو تازه میکنین.
نيما: فکر نمیکنی من هم جزو مردم باشم خدای ناکرده؟!
نوشتهشده توسط: مریم در 6, 2006 11:22
اوا خدا مرگم بده، دشمنت شرمنده باشه ننه D:
از شوخی گذشته منم احتمالاً بهزودی میفهمم که بیخودی جوش میزدم برای انتخابات. بهقول استادم ما یا معتاد میشیم یا انقلاب میکنیم. طول میکشه تا بفهمیم باید هزینهای داد برای تغییر. و یکی از مهمترین هزینههاش زمانه. حرص زدن که چیزی رو حل نمیکنه (ناامیدی هم همینطور البته ;)). خلاصه شرمنده از اینکه بازم تند رفتم. بهقول دانتون یه رأی میندازیم توی صندوق و دعا میکنیم که اوضاع بهتر بشه دیگه. دیگه اینهمه جوگیر شدن نداره که! ژوله هم بهترین نویسندهی دنیاست تازه D:
نوشتهشده توسط: آ.ن در 7, 2006 08:51
رای بدهیم به نخواستههایمان و نه به خواستههایمان!
مغلطهای است این که دوستان اصلاحطلب در میاندازند که بترسید و رأی در صندوقها اندازید؛ بهراسید که اگر بیایند چه و چهها شود، بیایيد نام ما را بنویسید که بدترها، وضع را بدتر از ما میکنند اگر بدیم از بدترها بهتریم و...
نوشتهشده توسط: yekray در 9, 2006 05:59