Osyan Weblog, By Nima Akbarpour
جست‌وجو در عصیان  
خانه | بایگانی | تعرفه آگهی | XML
« نوشته پیشین :: نوشته پسین »
چه خبر عزیز دل برادر؟
موضوع: روزنوشت

دلم را به چه خوش کرده‌ام؟ دنیای ما دنیای محکمی نیست. پایت را روی هر چیزی که بخواهی بگذاری، ممکن است لق بزند و ویران شود. باور کن همین هست ها. حالا می‌خواهی مهندس باشی، دکتر باشی یا روزنامه‌نگار. ممکن است فردا صبح که بیای سر کارت، یک هو ببینی که ورشکست شده‌اند. ممکن است سر ماه که می‌روی حسابداری تا حقوقت را بگیری، ببینی که بی‌هوا حقوقت نصف شده است. همینی هست که هست! تا زمانی که قدرت دست یکی دیگر هست تو خلع سلاحی. کسی هم حمایتت نمی‌کند. ای بابا چه هذیان‌هایی را دارم برایت قرقره می‌کنم. خودت که بهتر می‌دانی. شاید تنه‌ات به تنه یکی از همین آدم‌ها خورده باشد که تا کارشان می‌افتد توی سرازیری، همه چیز یادشان می‌رود.
خبر؟ خبر می‌خواهی؟ باشد برات می‌گویم. رفتم کارت عضویت انجمن صنفی روزنامه‌نگاران را گرفتم. بعدش هم رفتم سراغ فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران. هر دو کارت توی جیبم هست و مانده‌ام که بگذارمش روی کدام کوزه که آبش را بخورم. باز هم خبر می‌خواهی؟ رفتم پیش سعید ابوطالب. همین دیشب. برای مصاحبه درباره اوضاع فیلترینگ و محدودیت سرعت اینترنت و جریان ماهواره و سایر قضایا. آدم باحالی هست این خبرنگار سابق و نماینده مجلس فعلی. باید امشب بنشینم و پیاده‌اش کنم. به گمانم جالب شده باشد این مصاحبه. بعد از چاپ، کاملش را می‌گذارم همین جا. چی؟ از این خبرها هم خوشت نیامد؟ از نثرم حالت به هم می‌خورد؟ خودمانی نیست لابد! خوشم می‌آید. دوست دارم این مدلی بنویسم چند وقت. تلفن خانه‌ام یک طرفه شده. هشتاد هزار تومن به خاطر استفاده مداوم از اینترنت. چه کنم دیگر ای دی اس ال سمت ما نمی‌آید! تلفن را وصل نمی‌کنم. خودم را جریمه کنم؟ لابد می‌کنم دیگر. همین جوری مازوخستی‌وار! الآن توی مغزم دارند آب هوج می‌گیرند. چند صد کیلو نق دارم. بی‌خیال.
تو بگو چه خبر؟


دنبالک:
http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/993
'
Ê
Â
š
)
  19 2006 ساعت 8:44
نظرها:
ارسال نظر
      
ثبت آدرس 






بهتون لينک دادم. لبخند منم قشنگه می‌گی نه؟!

نوشته‌شده توسط: Reza در 19, 2006 10:29

این مدل نوشته هات رو دوس دارم. وبلاگیه آخه :)

نوشته‌شده توسط: نازلی در 19, 2006 11:21

سلام حاجی! چه قاطی زدی امروز!!!!!

نوشته‌شده توسط: ماهور در 19, 2006 11:30

والله خبری نیست جز سلامتی و اندکی کسالت که فکر کنم دارم سرما می‌خورم و گاه گداری عطسه‌ای نمودار می‌شود و سرماخوردگی بد دردی ست واقعاً!
مثل اینکه شهرمون هم حسابی سرد شده و باد و باران و این حرف‌ها و منم که آخر هفته می‌خوام برم خونه...
قبض تلفن را هم دیگه نگو که بد دردیه! از سرماخوردگی هم بدتر...
کارت عضویتتون مبارک باشه! من همین یکی دو تا کارتی که دارم همش فکر می‌کنم دارم گمشون می‌کنم برای همین زودتر منتظرم کارت دانشجوییم را هم تحویل بدم خیالم راحت شه!

نوشته‌شده توسط: دنیا در 20, 2006 01:34

شما را لينک کردم دوست عزيز
خوشحال می‌شم سری به وبلاگ من بزنيد

نوشته‌شده توسط: محسن ظهوري در 20, 2006 01:59

هیچ چیز بدتر از این نیست که تیغ جراحی‌ای رو از یک جراح یا مایوی شنایی رو از یک شناگر ویا snorkle یک غواصو یا اینترنت رو از یک روزنامه‌نگار یا هر چیز دیگه‌ای بگیرند.

نوشته‌شده توسط: پوریا در 20, 2006 08:12

خبر گذاشتنی برامون بمونه؟ منتظر می‌مانم بنویسی تا ببینم و یاد بگیرم تلفن وصل نشده و بدون اینترنت چطور وبلاگ می‌نویسی. خوش تیپ!

نيما: خيلی ساده. از محل کارم!

نوشته‌شده توسط: parviz در 20, 2006 08:32

خواستم بگم عصبانی نباش، دیدم خودم یه بار برات آرزوی عصبانیت کرده بودم :)

نيما: پس تقصير تو بوده!

نوشته‌شده توسط: آ.ن در 20, 2006 09:52

کاش ديگران هم دوست‌داشتنی بودنت را درک می‌کردند

نوشته‌شده توسط: محمدي در 20, 2006 06:50

دنيای ما دنيای محکمی نيست. همه چيز هم به طرف هرج و مرج بيشتر پيش می​ره. از نق​هات يه چن کيلو ديگه هم بنويس، ما می​خونيم و نچ نچ می​کنيم. می​خواد خودمانی باشه، می​خواد نباشه.

نوشته‌شده توسط: شکوفه در 21, 2006 07:03

دوستان عزيز لطف کنيد در نظرسنجی راجع به هواپيمايی ايران شرکت کنيد. با تشکر امين

نوشته‌شده توسط: amin در 21, 2006 07:17

من چند ساله که اون دوتا کارت را دارم، هیچ دردی نمی‌خوره، فقط با پرداخت‌هات به صندوق انجمن صنفی کمک کردی. یادش به خیر وقتی همهمه لب تاپ دادن بود هدیه ریاست جمهوری چقدر آدم می‌خواستند کارت بگیرند...

نيما: ما که اون موقع نگرفتيم. مشکل الان هم همون کوزهه هست که گفتم.

نوشته‌شده توسط: لیلی در 21, 2006 08:58

من که یه‌بار گفتم که باید یه صحبت خوب با این مسؤولین ای دی اس ال کرد که به منطقه‌ی شما هم سرویس بدن. یه بار هم پیشنهاد کردم که اصلا از اونجا پاشی بری جای دیگه. حالا کار ندارم که جواب‌های منطقی‌ات چی بود... ولی به هر حال از من گفتن بود و از تو نشنیدن! بعد هم چند وقتی هست که روزنوشت زیاد می‌نویسی‌ها! خبری شده به ما هم بگو بیایم شیرینی و شام بخوریم! البته اصلا به من چه!

نيما: نه جونم. مسؤولان به کار ما کاری ندارن. اگه نه عقل سليم می‌گه که منطقه مخابراتی ما اتفاقاً پاسداران هم شاملش می‌شه، براشون از نظر اقتصادی به صرفه هم هست. اما انگار مسائل ديگه‌ای در جريانه اون پشت‌ها. بعدش هم خبری نيست. هيچ خبری هم نيست. می‌گم که روزنوشت‌هام مسخره‌ست باور نمی‌کنی.

نوشته‌شده توسط: مریم مهتدی در 21, 2006 09:32

نثرش خوب بود اتفاقاً! مالیخولیایی می‌چسبه تو این حال و هوا! و این که یه لیوان از اون آب هویجی که تو مغزت گرفتن بخور، شاید آب پرتقال بود سر حال اومدی... مزخرف میگم!!! ببخش!

نوشته‌شده توسط: بنگولی در 21, 2006 09:48

منظورت از پینگ بی‌جا شدن رو واضح و روشن بیان کن.
بهت لینک دادم تو هم به من لینک بده در "وب" زیبا و تخصصی و عالیت. من روزی 1000000 تا بلکه هم بیشتر خواننده دارم‌ها! به جون خودم!

نيما: من که زوری نداشتم!

نوشته‌شده توسط: نازلی در 21, 2006 10:11
 
ارسال لینک این مطلب به دیگران
 ارسال لینک این مطلب به:   پست الکترونیکی شما: 

پیام (اختیاری):