شاید اینم روش جدید بازدید از نمایشگاست!!
نوشتهشده توسط: دنیا در 20, 2006 01:08
آخــــــی طفلکی نیما جونم که اینقده زحمت میکشه اما حرص هم میخوره :( ریلــــــکس بگذار صد و پنجاه کیلو شوکولات رو بره بالا قند خون بگیره اصلاً D:«
نوشتهشده توسط: عالیجناب منتقد در 20, 2006 01:28
یاد یه نوشته قدیمی خودم افتادم از نمایشگاه کامپیوتر. خیلی دلم تنگ شد. مسخره است که آدم به خودش لینک بده. ولی خوب لینکش اینجاست.
http://sayeh.nevesht.org/?p=313
نوشتهشده توسط: سایه در 20, 2006 09:14
حرف در این زمینه زیاد دارم. ولی وقتش نیست.ف قط امیدوارم زیادی حرص این عوام رو نخوری!!!
نوشتهشده توسط: مریم مهتدی در 20, 2006 10:44
مردم تفریح ندارن ای آقا !... کجا برن؟؟... وقتی روشنفکرامون میرن تونلبازی از مردم چه توقعی داریم؟!
نوشتهشده توسط: نفیسه در 21, 2006 01:33
یک بار نوشتم دوباره همه نظرم رو از اول مینویسم
این مسأله واقعا جای بررسی داره باید دید ریشهش چی هست؟
برای من خیلی سؤال هست. خود من هر وقت در نمایشگاهی یا در کنار خیابون بروشور یا تراکتی بهم ارائه میکنند. به ندرت قبول میکنم و معمولاً میگم مرسی چیزی لازم ندارم یا نهایت اگر کنجکاو باشم سؤال میکنم که مربوط به چی هست اگر لازم داشتم میگیرم.
مردم برای چی چیزهایی را جمع میکنند که به آن نیازی ندارند؟
این همه کاغذ در نهایت به سطل زباله و جوب آب یا کثیف شدن خیابان منتهی میشود.
البته ساکهای دستی یا خود کار باز کاربردی هستند.
ولی واقعاً یک عده میان نمایشگاه برای اینکه کاتالوگ و بروشور و ساک دستی و خودکار و ....... بگیرند.
بهنظر من حتی کرایه تاکسیشم نمیصرفه.
واقعاً برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشتهشده توسط: دایان امامی در 22, 2006 03:54
گل من ای کاش بشه روزی همه هم صدا دونه دونه هرزوهامو نو .فریادمونو بخوایم اخه چندین ساله دقدقه ها داغونم کرده ولی هر کسی یه گوشه ای بیان یه فکری واسه همبستگی کنیم حتی اگه باید دو تا باشیم
نوشتهشده توسط: عباس در 22, 2006 09:56
سلام
راستش با این مطلب خیلی حال کردم. چون تمام این چیزایی که نوشتی رو از نزدیک درک کردم و به چشم خودم دیدم چون توی نمایشگاه نفت و گاز غرفهدار بودم .خداییش خیلی ضایع است این حرکتا. خانومی رو میبینی که با آخرین مدل آرایش و تریپ در به در هدایای تبلیغاتیه. واقعاً من به جای اونا احساس شرمندهگی میکردم. و عرق خجالت به تنم میشست.
نوشتهشده توسط: جواد در 27, 2006 10:40
اگه نمایشگاه اون سر شهر باشه و تو هم عصری دو تا کلاس عمومی داشته باشی، باید سر ظهر بری نمایشگاه، تموم کاتالوگها رو درو کنی، سرکلاس زیر میز بخونیشون، بهترینها رو علامت بزنی، شب برگردی نمایشگاه و بری سراغ اون غرفههایی که میخوای. این یه جور سندروم جمع کردن کاتالوگه که من یکی نمیتونم ازش دل بکنم. البته منظورت رو میفهمم. مسأله به این برمیگرده که دو عبارت «ورود مجاز برای عموم» و «مجانی»، توی تمام کشورهایی که تازه جنگ و بحرانهای اقتصادی بعد از اون رو پشت سر گذاشتن، ترکیب خطرناکی درست میکنن. مقالهی ایرانیان و آرشیوسازی شرفالدین رو یادت میاد؟
حالا اگه انشاالله جنگ و تحریم بعدی توی راه نباشه، زمان قراره این مسایل رو حل کنه. مثلاً منی که همین امروز تازه فهمیدم نیمفاصله رو چطوری توی XP واردمیکنن، یاد میگیرم الهکامپ جام نیست.
(ولی انصافاً خودم خیلی ذوقزده شدم. دوره افتادم همهی غلطهای تایپیم رو دارم درست میکنم. خوشحال باش، دیگه کامنتهام شونصد ساعت وقتتو نمیگیره واسه تصحیح. خصوصا اون رودهدرازیهای اساسیم:)
نيما: نگران من نباش. من بيمار ويرايشم!
نوشتهشده توسط: آ.ن در 22, 2006 12:57