من هرگز نمیتوانم
شاخههای قرمز را
در قوسی گاه به گاهش
از نگاهی نه چندان بعید
بیرون کنم...
آنگاه که گَردهای نورانی
چشمانش را چون اخگر
میرقصاندند...
و میپیچیدند
به جای دستانم
بر تکانهایی منظم!
هر چه باشد
من قاعده رقصیدن نمیدانم
آنقدر که
زبانههای نامنظم آتش میدانند
و آهنگها
نسیمی هستند
که رشتههای تنیده
از سر تا به پایت را مینوازند
و بیاختیار
مرتعش میشوی
و ارتفاع میگیری
با هر تواتُرَش...
و هرگز به انتها نمیرسد
این بخش
از دنیای تو
حتی اگر اکنون
در این دنیا نباشی
--------
دنبالک:http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/105