قبل ِ اینکه در اینجا رو تخته کنی که خدا نکنه این کارو بکنی؛ گفتم یکی از این نظرات خوشگل و گهربارمو واست بگم.
راس میگی فرزندم با همهی همهش موافقم. این دنیا کلن و اساسن تخمیه...
کامنتدونیتو ببند ولی لطفن در اینجا رو تخته نکن خب؟!
مرسی...
امیدوار بودن چیز بسیار خوبیه نه؟!! :دی
نوشتهشده توسط: نازلی ل.م در 23 آبان 1387 5:07 قֽظֽ
یعنی نباید اینجا اظهار نظر کرد؟
نوشتهشده توسط: asal در 23 آبان 1387 8:51 قֽظֽ
تو مریض شدی نیما مریض
میدونی سرماخوردگی روحی گرفتی چاره سرماخوردگی هم استراحته یعنی در واقع خوابه یه کم بخواب نه زیاد بخواب اگه بازم خوب نشدی برو دکتر باید ویزیت بشی دارو بخوری آمپول بزنی از آمپول نترسی
نوشتهشده توسط: lady m در 23 آبان 1387 9:50 قֽظֽ
اوکی
نوشتهشده توسط: ایده در 23 آبان 1387 10:45 قֽظֽ
هر هر!
پس توام فهمیدی عشق نابودگره!
خوبه نگفته دوست ندارم!
توام بچش اینکه عشق آدم بره یعنی چی!
نوشتهشده توسط: صادق در 23 آبان 1387 11:16 قֽظֽ
جانم خودت رو داری از سر نو کشف میکنی، گمانم. با خودت دوست باش، خودت رو سرزنش نکن. خيلی مهمه که با خودت دوست بمونی، اینو از من بپذیر.
نوشتهشده توسط: شکوفه در 23 آبان 1387 11:58 قֽظֽ
جالبه با اینکه این همه آدم دوست دارن و به فکرتن خودت از خودت خسته شدی. شاید داری پوست میندازی. مقدمه یه تغییر گنده
نوشتهشده توسط: سارا در 23 آبان 1387 0:59 بֽظֽ
سلام نیمای عزیز و دوستداشتنی!
آدم که فقط توی وبلاگش اینقدر حساس و نکتهبین و اهل توجه و ملاحظات و مبادی آداب باشد ببین از دست روزگار بی سروسامان ناهنجار چه فشاری بر قلب ظریف هنجارش وارد میشود.
حق داری عزیز جان!
ما را هم در غم خود شریک بدان! درد درد عمومی است. ناسلامتی ما هم مثل هفتاد میلیون کتکخور ملس، یک کمی آدمیم.
نوشتهشده توسط: ماهگون در 23 آبان 1387 1:01 بֽظֽ
سلام اگه تو بری من به کجا سر بزنم هان. با نوشتههای کی بخندم هان.
ناراحت نباش. تو که اند امید و حال بودی آقا نیما.
غصه نخور همه اینا واسه دوریه. میگذره....
نوشتهشده توسط: پریزاد در 23 آبان 1387 1:03 بֽظֽ
سلام
با اون همه بزرگایی که دور و برتونن و حتماً هم بلدن بهتر ازینا یچی بهتون بگن. من چی میتونم بگم!!!!
کلاً آدما رو حتی تو نگاه اول خیییییلی بزرگ میبینم!
اما این "نیما اکبرپور" برام غول بود! چه غولی!
عاشقش بودم چه جووووور (هنوزم)
هیجانانگیز ترین بخش بلاگات برام "روزنوشت" ها هستن.... بقدری دیوونم که اگه جدیدش آپ نشده باشه قبلیو باز میخونم :دی
همیشه میگفتم این چه جونوریه که ایین همه کارو زندگی داره بعد فرت فرت بلاگ آپ میکنه!؟!
اصلاً شایدم چشه خودم گرفتت! ها؟!
یکتا مرغانه ببر بنی سر 4راه انه سره لقد بیگیرن. بلکه تی احوال خوب ابوست!!!
وقتی تو لاهیجان دانشجو بودم... میگفتم ااااااه نیما مال اینجاسسسسس ینی !!!!؟
ببین برادرمن....
مخلص کلام اینکه اگه غیر اینجا بقیه رو ببندیو خوشحاالم میکنی
(چون خودم وقت نمیکردم ببینم به اونایی که میدیدن حسودیم میشد)
اما اینجا اگه تخته بشه !!!!!!!!!!!!!!
نههههههههههههههههههههه
یعنی اینکارو میکنی!؟
حتی اگه من گنا داشته باشم (اسمایلیه ماتم)
نوشتهشده توسط: منوچهر در 23 آبان 1387 1:47 بֽظֽ
راستی! اینو !!! یعنی آدما انقدر باحال خواستهاشون تغییر میکنه!!!
عصیان!
نیمای جونِ ... :
خوب... ما هم خلاصه تونستیم به وبلاگ واسه خودمون درست کنیم. بعد از چند روز سر و کله زدن با Blogger عزیز رخصت ورود به این دنیا رو به ما دادند. خلاصه تونستم یه گوشه دنجی واسه خودم پیدا کنم.
نمیدونم... نمیدونم اینجا رو چند نفر میبینه ولی خوب شاید بتونم اینجا رو طوری درست کنم که مثل درختی باشه توی تابستون که بتونم خستگی رو این تو از تنم بیرون کنم.
ای کاش همینجوری بشه.
نوشتهشده توسط: بازم منوچهر در 23 آبان 1387 2:03 بֽظֽ
تازه اگه تخته کنی اینجا رو......
اول بدبختیه.....
به مجازات قطع درخت فکر کردی؟؟؟
(تو ایران نه هااا! اینجا میشه دم 2 تا قاضی رو دید ;) )
نوشتهشده توسط: منوچهر در 23 آبان 1387 2:09 بֽظֽ
No Khod Sansooori :D
نوشتهشده توسط: SherVingz در 23 آبان 1387 2:53 بֽظֽ
نیما جان
میبینم که آخرش درازی شب باعث شد که بشاشی! اتفاقاً به نظرم خوب میشه اگر عصیانت رو بریزی توی همین وبلاگ. به قول خودت یه عمر خودسانسوری کردی، حالت چت زدی. دلم میخواست میتونستم یه سفر بیام لندن و یه گپی حسابی بزنیم بدون هیچ حرف مفت از طرف من. فقط تو حرف بزنی. من اینجا دلم پوسید بس که حرف نشنیدم و همیشه حرف زدم. خواستی اختلاط کنی هر جوری که دوست داری من در جیتاک هستم. حالا تازه اولشه برادر. شب بیشتر از اینها درازه. خواستی به من هم فحش بدی بده که باهاتم. رفاقت و دشمنی به چه درد میخوره پس؟ :)
نوشتهشده توسط: پژمان در 23 آبان 1387 3:22 بֽظֽ
نیمای عزیزم
از اینکه پیش از این نتوانستم باهات آشنا شم واقعاً متأسفم البته مقصر خودتی و اگه میبینی لحنم خیلی خودمونیه چون خوانندهی همیشگی مجله بودم. مثل عضوی از خانوادهای. به عنوان یک آدم بیطرف باید بهت بگم در کار روزنامهنگاری استادی ولی در مورد شناخت آدما چندان مهارتی نداری. سربسته بگم خیلی ناراحت نباش چون طرفت خامتر از آنی که فکر کنی و ظرافت رفتار تو رو درک نمیکنه. اون دنبال های و هوی و سر و صداست و متانت روح تو رو درک نمیکنه. خودت رو سرزنش نکن. این حرف رو کسی میزنه که اونو بزرگ کرده و دورادور تو رو میشناسه.
برات آرزوی خوشبختی دارم و همیشه کارهاتو دنبال میکنم.
نوشتهشده توسط: منیژه در 23 آبان 1387 5:39 بֽظֽ
هفت سال کم نیست ها! این آدموارترین مطلبت بود اگر بهت برنخورد. جدای مطالب به روز و دست اول در مورد فلان دستآورد و فلان امکانات و... این اولین باری بود که نوشتهای این جا خواندم که با اسم این وبلاگ قرابت داشت. قبلاً شک داشتم اما خب با این پست مطمئن شدم کسی که این جا مینویسد یک آدم است. یک نفر هست...
نوشتهشده توسط: بهاره در 23 آبان 1387 5:50 بֽظֽ
اه. حالم بد شد. انگار خودم اینا رو نوشته بودم. من هم خیر سرم وبلاگ زدم که افسرده نشم، اما میترسم حرفامو بگم و به جاش چرت و پرت میگم. اما حالا دیدم که چی میخوام بگم، با این حال باز هم شجاع نیستم.
نوشتهشده توسط: Sara در 23 آبان 1387 6:55 بֽظֽ
(...) اون یارو و (...)اش را به (...) (...) کرده. مگر (...) که با (...) شدی یکهو؟!
ولی شخصن مطمئنم که آخرش (...) سر (...) میشود و تو هم (...) به خیر و خوشی.
نوشتهشده توسط: خواب بزرگ در 23 آبان 1387 11:25 بֽظֽ
نیما جان
بالاخره عصیان کردی، عصیان.
اگه از اینکه حالت رو میپرسم ناراحت میشی، دیگه نمیپرسم، به تخمم.
نوشتهشده توسط: رضا در 24 آبان 1387 10:12 قֽظֽ
مدتی بود وبگردی نکرده بودم. خیلی خوشحالم که تو بی بی سی مشغول شدی. این اوضاع هم میگذرد. بنی بشر بد قابلیتی جهت هماهنگی با امور دارد که ما ایرانیان در این زمینه محشریم.
مخلص مهندس سعید
نوشتهشده توسط: سعید مادرشاهی در 24 آبان 1387 10:47 قֽظֽ
سلام استاد
چرا اینقدر نگران؟ این قدر ناامید؟ اینقدر دپرس؟
خدا بد نده؛ دیار غربت این شکلیتان کرده؟!
قبلاً اینطوری نبودید که!
برگردید خوب!
نوشتهشده توسط: ميلاد در 24 آبان 1387 3:49 بֽظֽ
فکر کنم پریود شدی!!!!
پریود روحی
دورش تموم میشه خوب میشی
نوشتهشده توسط: Mohsen در 25 آبان 1387 2:45 بֽظֽ