خیلی خیلی میفهمم. چون تمام دوران درس و دانشگاه با این اتوبوسا بین دو تا شهرِ شمالی در رفت و آمدم! تا حالا همه مدل شکنجه رو تجربه کردم! الان چند وقتیه ترجیح میدهم از این مینیبوسهای زاغارت که شبیه جعبهی انگوره استفاده کنم!
نوشتهشده توسط: تهمینه در 3 شهریور 1387 9:07 بֽظֽ
سوسول!
میرفتی با راننده هه رفیق میشدی تو اون اتاقک زیر میخوابیدی :دی
نیما: اون اتاقکم پر بود بابا. دیگه مونده رسم رفاقت رو بهمون یاد بدن توی این سن و سال. :دی
نوشتهشده توسط: جاوید در 3 شهریور 1387 11:01 بֽظֽ
همین بلایی که سر تو اومد کمتر از یک ماه پیش تو همین مسیر سر منم اومد. شکایت هم کردم. راه به جایی نبرد اما. اینقدر شب بدی بود که فکر میکردم هیچ وقت به هیچ منبع گرمایی نخواهم رسید. هر چی لباس تو کولهام داشتم رو هم پوشیدم اما خب هیچ فایدهای نداشت ...
اینطرفا میای یه سر پیش ما هم بیا. خوشحال میشیم ببینیمت :)
نیما: ریحان جان. متأسفانه من جز یه تیشرت چیزی همراهم نبود. اونطرفها هم چشم. اینبار دو روز هم نموندم.
نوشتهشده توسط: ریحان در 4 شهریور 1387 0:56 قֽظֽ
دیدن کسی که مدتهاس آنلاینشو میشناسی، ووواقعن هیجانانگیز و حتا خاطرهانگیزه. از این مدل شکنجههایی که تو شدی تو اتوبوس نشدم. ولی مدلای دیگشو تا دلت بخواد...
نوشتهشده توسط: نازلی ل.م در 4 شهریور 1387 2:01 قֽظֽ
ما هم این دور با همین اتوبوسا اومدیم یخ زدیم از سرما و دریچههای کولرش بسته نمیشد از این ور اعتراض ما و از اون ور اعتراض گرمازدهها
هی روزگار
خوشحالم که بهت خوش گذشته آقا نیما
نوشتهشده توسط: رضوانه در 4 شهریور 1387 11:45 قֽظֽ
شرکت سیروسفر از بیشخصیتترین شرکتهای مسافربری ایران هست مثل اکثر اونها. یعنی در ایران این مشاغل معمولاً در دست همچین آدمهایی میچرخه از رانندش بگیر تا رئیس کل شرکت. با شکایت هم به جایی نمیرسی چون باید اندازه اونا لات باشی که تازه بتونی دهن به دهن بشی.
نوشتهشده توسط: علیرضا در 5 شهریور 1387 6:42 بֽظֽ
برو دارمت رفیق. نیما جان اگه خواستی شکایت اول یه زنگی به خود حاج آقای رئیس سیر و سفر بزن. البته احتمالا نمیتونی با خودش صبحبت کنی ولی یه معاونی داره که خلبان بازنشسته است. اسمشو خاطرم نیست ولی همینقدر بهشون پیغام بده که کاری نکنن که دوباره اون بلایی که تو سایت بازتاب سرشون اومد تکرار بشه. یه بار اونجا پوستشون قلفتی کنده شده.
نوشتهشده توسط: محمود در 7 شهریور 1387 7:07 بֽظֽ
برای منم دقیقاً همچین اتفاقی افتاد. تازه من داشتم میرفتم رشت کنکور بدم. سرمایی خوردم که بیا و ببین. ولی قبول شدم:)
دیگه ایرانه دیگه شما به بزرگیه خودت ببخش. همین کارا رو میکنن که فرار مغزها میشه دیگه
نوشتهشده توسط: مریم در 8 شهریور 1387 10:59 بֽظֽ