اتفاقاً پست چند روز پیش من هم راجع به همین موضوع بود. خدا رو شکر همه آدمهای هم سن و سال ما کلی از این خاطرهها دارن!
نوشتهشده توسط: الینه در 19 دی 1386 6:58 بֽظֽ
خاطره؟؟ نوکرتم منو همین چند وقت پیش به خاطر صحبت با یک توریست و ارتباط با اتباع بیگانه (مگه من نظامی هستم؟؟) دستگیرم کردند.
کمیته یادت بخیر!!
نوشتهشده توسط: علی در 19 دی 1386 7:04 بֽظֽ
سلام
برای مریم هم نوشتم که ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم، مدارسی که خیلی راحت میگیرند مدارس بدنامی هستند و پدر و مادرهایی که به فکر فرزندشان هستند اونا رو در اون مدارس ثبتنام نمیکنن...
نیما: زمان ما مدارس دیگهای نبود. تا پایان دیپلم من چیزی به عنوان مدرسه غیرانتفاعی وجود نداشت.
نوشتهشده توسط: باران در 19 دی 1386 10:04 بֽظֽ
دایناسور جان! مرسی که نوشتی! دلم برای اون قسمت روزهخواری حسابی سوخت! گناه داشتیها... فکر کنم از همون موقع بود که دیگه لاغر موندی. نه؟
نیما: تقریباً همون موقعها بود.
نوشتهشده توسط: مریم مهتدی در 20 دی 1386 0:35 قֽظֽ
خیلی وحشتناک بوده نیما ها
راست میگی با اینکه فاصله سنی زیادی نداری با مثلاً مریم و ما، ولی انگار این اتفاقات 20 سال با هم فاصله زمانی داشتند.
نیما: آره بابا 10 سال که اختلاف چندانی نیست!
نوشتهشده توسط: arefe در 20 دی 1386 0:51 قֽظֽ
کلاس سوم که بودیم یهو سختگیریها سر حجاب زیاد شد (سن تکلیف و از این برنامهها). یادمه یه روز من و دوستم به جرم اینکه زیر مقنعه موهامونو دم اسبی بسته بودیم تنبیه شدیم. من یه مشت نصیبم شد که دماغمو شکست٬ با اینحال خوششانستر از دوستم بودم که درگوشی خورد و پردهی گوشش پاره شد. باقیشم حالا فکر میکنم اگه یادم افتاد.
نوشتهشده توسط: آ.ن در 20 دی 1386 5:38 قֽظֽ
وقتی آدم واسه نسل فعلی قصه کمیتهبازیا رو میگه براشون خندهداره! عجب پدری ازمون درآوردن و درمیارن!
نوشتهشده توسط: مَتَتي در 20 دی 1386 8:21 قֽظֽ
با آخری که حال حراست رو گرفتین خیلی حال کردم! تجسمش فوقالعاده است.
اون یارو که اومد اون جوری دم اذان خفتت کرد، مثلاً جزو نامحسوسها حساب میشد که اون ریختی بود؟!
نوشتهشده توسط: محمد قبا در 20 دی 1386 6:08 بֽظֽ
دارم فکر میکنم کیه که در این مملکت خاطرهای نداشته باشد؟
نوشتهشده توسط: دنیا در 20 دی 1386 6:59 بֽظֽ
ناظمه شلوارمو زد بالا گفت جورابت نازکه (پوتین پوشیده بودم) انضباط (:d) شد 19.25
نوشتهشده توسط: مهدیه در 21 دی 1386 1:09 بֽظֽ