نیما جان من هم یه چیزکی نوشتم.
نوشتهشده توسط: فواد خاک نژاد در 2 دی 1385 5:06 بֽظֽ
استاد گرامی! همونطور که خودتون نوشتهاید قطعاً «علتش اين نيست که اونجا کسی بلد نيست برنامهريزی کنه. به خاطر اينه که بچهها اينقدر محبت دارند و همه رو شرمنده میکنن»!!! قطعاً همینطوره!!!
در ضمن، یهوقت جای دیگهای نگید که «تعداد زيادی از خوانندهها مراجعه میکردند به دفتر و با پافشاری درخواست کارت میکردند در حالی که يک هفته زودتر تمام ظرفيت سالن پر شده بود و هيچ رقم هم نمیشد متوجهشون کرد که جا نيست و به هر نحوی که بود کارت دريافت میکردن». چون شدیداً آدم رو یاد توجیههای ابلهانه و عقبافتاده غلامحسین الهام سخنگوی دولت میاندازه! پیشنهاد میکنم این تکه رو اصلاً از توی متنات دربیار. خیلی ضایعه بابا.
نيما: آقای هادی خان نيلی. از اندرز مستقيم و ناسزای غيرمستقيم شما نهايت سپاس را دارم.
نوشتهشده توسط: هادی نیلی در 2 دی 1385 5:37 بֽظֽ
آقا نيما
من 1 ساعت پشت در بودم. وقتی هم اومدم داخل سالن، توی طول جشن ايستاده بودم. کمرمون خشک شده بود. ولی وقتی برنامه رو ديديم، کمردرد يادمون رفت. چلچراغ هيچی کم نذاشته بود. چلچراغ جای هيچ اعتراضی نذاشته بود. با اين که نبايد اين طور میشد، ولی خشک شدن پاهامون به شرکت کردن تو جشن میارزيد. میتونم درک کنم چقدر سختی کشيديد برای اين جشن. به شما و تمام همکاراتون خسته نباشيد میگم.
نوشتهشده توسط: مهسا همتی در 2 دی 1385 5:46 بֽظֽ
من یه سه چهار سال پیش معنی وبلاگو از روی وبلاگ تویاد گرفتم... یادمه عاشق آهنگ وبلاگت بودم... اون موقعها هم در و دیوار وبلاگت کرم قهوهای بود... امروز همینجوری هوس کردم یه سری بهت بزنم اینارو بگم... چقدر حس و حال اینجا عوض شده.
نيما: شقايق عزيز. مرسی که دوباره سر زدی. حس و حال اين جا يه کم تغيير کرده اما هنوز مطالب اونجا توی آرشيو وبلاگ هست و هنوز هم گاهی مثل اون موقع مینويسم. البته به خاظر بيشتر نوشتنم، اونها کمتر ديده میشن.
نوشتهشده توسط: شقایق در 2 دی 1385 7:10 بֽظֽ
سلام... نیما هستم (از بچه های دکور!)... این چند روز خیلی وقت نشد با هم صحبت کنیم... اما واقعاً زحمت کشیدید و خسته نباشید!... (الان هم خیلی اتفاقی سر از اینجا در آودم!)... اما با خوندن این پستتون و جایی که در مورد پشت در موندن یه سری از بچهها نوشته بودین... واقعاً ناراحت شدیم... هر چند دلیل اصلیش عمل نکردن اسپانسرها به تعهدشون بوده... ولی فکر میکنم میشد برنامهریزی دقیقتر و محکمتری هم کرد... با این حال من به عنوان کسی که این اتفاق هیچ ربطی بهش نداشت!!... از همهی اونایی که پشت در موندن عذرخواهی میکنم!!... و امیدوارم نشریه هم این کار بکنه... موفق باشن... فعلاً.
نوشتهشده توسط: نیما در 3 دی 1385 1:05 قֽظֽ
شاید این نوشته برای خودم باشه اما چون قسمتهایی از اینجا بودنم به خاطر مهربونی و بودنت و یکی شدن چند اتفاق ساده یا حتی چند لحظه کوتاه در زمان ماست، با صدای بلند برای تو هم مینویسم: «همه آرزوهات رو توی قلبت زنده نگه دار تا وقتی خودت رو جایی دیدی که آرزوت بوده از تعجب یا خوشحالی گریهت نگیره!!!» البته گریه نکردم. شب قشنگی بود. شروع زمستون دور از خونه رو آسونتر کرد.
نوشتهشده توسط: شهره در 3 دی 1385 3:15 بֽظֽ
ببینید آقای اکبرپور من از زحمات شما و همکارانتون ممنونم ولی به خاطر اینکه اون اتفاقات پیش اومد همه زحماتتون خراب شد
چرا که بعد از 1 ساعت معطلی و توهین باید وامیستادیم تو یه جای تنگ.
نيما: يکی از مشکلات ما اينه که فقط از يه سمت نگاه میکنيم و حاضر نيستيم یک لحظه جای طرف مقابل وايسيم. عزيز من، جان من، من هم فحش خوردم هم اون يه وجب جای شما رو هم نداشتم ديگه ولی نيار جون بچهت.
نوشتهشده توسط: امیرعباس یوسفی در 4 دی 1385 0:13 قֽظֽ
هوم٬ پس خوش گذشت. خسته نباشید و البته الهی... خیر ببینین. چی بگم والله! خیلی زورم گرفته D:
نوشتهشده توسط: آ.ن در 4 دی 1385 7:07 قֽظֽ
سلام. گزارشی رو كه تو وبلاگ 40چراغیها نوشتم تو وبلاگ خودمم گذاشتم. خوشحال میشم هر كسی كه خونده نظرش رو درباره اين گزارش بگه.
نوشتهشده توسط: farid در 6 دی 1385 11:09 قֽظֽ
سلام به همه بچههای 40چراغی امیدوارم که این حرفهایی که میزنیم واقعاً به گوش افرادی که باید برسه، برسه! البته وجود دوستانی چون صدر، آقای زند، نیمای عزیز میتونه این امید رو تقویت کنه! خوب من تو این چند روزه بیشتر مطالب رو خوندم یعنی از وقتی جمعه رسیدم تو سایتها دنبال مطالب و عکسهایی درباره جشن چلچراغ بودم و خوب چیزهای جالبی رو هم دیدم. گرچه همه تنبل بودند و وبلاگها بیشتر از یکشنبه مطلب جشن رو زدند... بگذریم و بریم سر اصل ماجرا! جشن شب چله چلچراغ 1385! جشنی با 12نشان، هندوانه، انار (که بیشتر به جای بوی هندوانه و انار بو و رنگ شدید سیاسی به خصوص دوم خردادی داشت). نمیتونیم از حق بگذریم که برگزاری چنین جشنی با میهمانان ویژه اون کار بسیار سختی است اما... اولاً بیایم همه چیز رو تقصیر اسپانسرها نندازیم و شونه خالی نکنیم! چرا؟! چون این چلچراغ بود که کارت چاپ کرد و با اسپانسرها قرارداد امضا کرد و نیمی از سالن رو روی صندلیهاش میمان ویژه زد. پس از آمدن آن همه میهمان ویژه مطلع بودند. بعد اینکه شما در قرارداد تعداد معینی قرارداد بستید و بیش از آن میتوانستید راه ندهید!! و این که چرا وقتی 1800 نفر (به گفته یک ظاهراً مسؤول) حق دعوت داشتید بیش از 2600 نفر دعوت کردیم، کارت زیاد و حتی کارت رزرو چاپ کردیم؟!! بیایید منطقی باشید تقصیر را به گردن دیگران نیندازیم! روی سخنم با خود آقای خلیلی و بچههای چلچراغ است. آیا شما واقعاً اگر جای ما بودید در هر جشنی وقتی سالن اصلی و شور هیجان جای دیگریست، دوست داشید بروید روی یک صندلی سینما بنشینید و فیلم مراسم را آن هم قطع و وصل ببینید؟ چه عذابیست خوب فیلم را بعد میگرفتیم و در خانه راحت میدیدیم تازه پفک هم میخوردیم! اما این کار شما نمیدانم چه جاذبهای داشت که بچههارو به دیدن فیلم فرستادید!... میرسیم قسمت جالب ماجرا ساعت 3 رسیدم. نمیدانم سالن اصلی از کجا و توسط چه کسانی پر شده. عدهای در حیاط نمایشی و الکی کارت کنترل میکنند و عدهای که خودشان نیز جزو کنترلکنندگانند کارت پخش میکنند (مثل این که خیلی جا اضافه مانده...) اشانتیون به ما میدهند و میرویم جلو. سالن انتظار 2 (درب اصلی سالن) بسته است. منتظر میشویم باز شود. نمیشود. باز هم منتظر میشویم. باز نمیشود!!!! مسخره تشریف داریم؟!! دریغ از یک نفر مسؤول یا چلچراغی!! یک نفر از پشت در میگوید سالن پرشده!! میگوییم (حدود 200 نفر به بالا) از کجا رفتند؟!! از ما بهترونند لابد!! در اصلی که اینجاست!! میگه من مسؤول نیستم! میگیم مسؤول بگو بیاد. میگه من نمیدونم مسؤول کیه؟ جالب شد!! 8 نفر با بیسیم میان میرند و همه واسه خودشون جلو همه بچهها نطق میکنند. آخر هم کم میارند و میگن اصلاً ما مسؤول جشن نیستیم (اینجا بیصاحبه؟!!)نمیدونم. والا خبر میرسه همه بچههای چلچراغ راحت در سالن تشریف دارند و ما میهمانان اصلی (حبیبان خدا) پشت در ماندیم. علاف هستیم لابد. مثل چمن وایسادیم. دریغ از آمدن صاحبخانه (عموزاده خلیلی) که بیاید و سری بزند و مشکل را حل کند و با پز بسیار داخل سالن نشستهاند و میگویند به به چه جشنی گرفتیم!! آقایی که اسمش را نمیبرم که همه میشناسید و به خاطر مسؤول برنامه و هماهنگی و همه کاره چلچراغ جایزه هم گرفت (حلالت بابا) آمد و گفت شما میهمان ما هستید و بدون شما شروع نمیکنیم. در همان لحظه صدای موسیقی و برنامهها از پشت در میآمد (لاقل کمتر خالی ببندید). در آخر هم گفت اصلاً من مسؤول برنامه نیستم و مسؤول میهمانان هم نیستم و رفت (پس دفعه بعد من هم جایزه میگیرم چون به عنوان مسؤول برنامه میتوانم الکی بالای سن رفته تشویق شوم و جایزه بگیرم بعد هم بگویم من مسؤول نیستم). جالب است بدانید (نیما مسیحا، گروه سیروان، خانم نیکو نظر، تعداد زیادی از بلاگرها، عکاسان و فیلمبردار خود چلچراغ هم...) پشت در ماندند و هیچکس پاسخگو نبود. بهبه چه مهمان نوازی (حتماً میتوانیم المپیک نیز در کشورمان برگزار کنیم). بچهها اعتصاب کردند. چلچراغ خیانت، ضابطیان (بابا عموزاده بنده خدا ضابطیان که استفاعشو داده ازمدیر مسؤولی) ضابطیان خیانت!!! کوبش به در و زمین!! نه اصلاً مهم نیست. مهم آنان هستند که داخلند!! من دیگه عمراً چلچراغ بخرم!! مرده شور هر چی چلچراغه!! خیلی مسخره و بیشخصیتند!! لوسا!! مجبورید نمیتونید جشن بگیرید دعوت کنید!! چلچراغ... (سانسور شد) عموزاده، ضابطیان... (سانسور). حرفهایی بود که اون میون زده میشد. شروع به هل دادن در کردند (بالا 2 تا در رو شیکسته بودند). به در کوبیدند (یاد انقلاب و ظلم رژیم....افتادم). بالاخره دیدند نه ما بیخیال نمیشیم و نمیریم خونه!! بابا ما شما رو به اینجا رسوندیم با خرید مجله... دیدن در داره میشکنه در رو باز کردند!! همه وارد شدند و ایستاده دنبال کردند تازه کلی هم ایستاده بودند!!... بریم سر خود جشن!! 3 بار برق رفت و میگن تقصیر برق منطقه بود (شرمین، مجری: پیش میاد: چلچراغیه) چرا سرپوش میذارید!! بابا در برگزاری جشن ضعیف بودید باید همون جا قبول میکردید!! پشت سن خیلی شلوغ بود!! اونها کی بودند نمیدونم!! اون آقاهه که آتیش گرفت و خاموشش کردند خیلی هیجانی بود ولی وسط مراسم این جوری بسیار مسخره بود!!!شاید میهمانان (همه دوم خردادی) بسیار جذاب بودند و معروف اما نمیتوان از کمکاریهای چلچراغ و ضعفهای حرفهای زیاد جشن گذشت!! جالب است دوست دارم بدانم مگر این 12 نشان رو بچهها انتخاب نکردند؟!! پس چرا از همان اول اعلام جشن در مجله زدید با حضور باران، گلشیفته، رادان... از قبل مشخص شده بود به چه کسانی نشان میدهند و نظر بچهها بسی کشک تشریف داشت؟! نمیدونم چرا حس میکردم این جشن بیشتر برای پز دادنه؟!! عطریانفر و مسجد جامعی و.... تو اون جشن واقعاً واسه چی بودند؟!! و خیلی سؤوالات دیگه!! در هر حال میهمانان خوب بودند. نظم افتضاح بود. مهماننوازی افتضاح، برنامهریزی افتضاح، اسپانسر خوب بود. ساعت برنامه زیاد بود. هماهنگی متوسط!! زیاد حرف زدم اما کلی حرف ناگفته دارم که شاید دیگه جاش اینجا نباشه و روزی شاید به قول مهران مدیری بگم!! مثل صحبت برخی میهمانان... امیدوارم پاینده باشید اما ارزش کسانی که شما رو ساختهاند بدانید و مغرور نشده و یادتان نرود همین الان ما نباشیم چلچراغی هم نخواهد بود!!
نيما: اول اين که من سخنگوی چلچراغ نيستم اما حرفتون رو برای بر و بچههای مجله عيناً بازگو میکنم. دوم اين که شما گفتيد، حرف زديد، اعتراض کرديد و غر زديد. اما به عنوان ميزبان حرفهای شما پیمان خان، من هم چند جمله میگم. يک جا گفتی که: «والا خبر میرسه همه بچههای چلچراغ راحت در سالن تشریف دارند و ما میهمانان اصلی (حبیبان خدا) پشت در ماندیم. علاف هستیم لابد. مثل چمن وایسادیم. دریغ از آمدن صاحبخانه (عموزاده خلیلی) که بیاید و سری بزند و مشکل را حل کند و با پز بسیار داخل سالن نشستهاند و میگویند به به چه جشنی گرفتیم!!» جای ديگر میگوييد: «جالب است بدانید (نیما مسیحا، گروه سیروان، خانم نیکو نظر، تعداد زیادی از بلاگرها، عکاسان و فیلمبردار خود چلچراغ هم...) پشت در ماندند و هیچکس پاسخگو نبود.» خلاصه اين خبرها از داخل به کجا میرسد که بچههای چلچراغ راحت نشستهاند اما کنارتان بيرون در ماندهاند؟ میخواهم يک نفر از داخل سالن پيدا بشه و بگه که من به عنوان يکی از چلچراغیها يک لحظه روی يک صندلی نشستم! بگرديد ببينيد کی نشسته بود (دوست دارم عکس آقای خليلی رو ببينيد که با زانوهای بغلکرده نشسته روی زمين). من منکر بینظمی در برنامه نيستم اما با فلسفه «کنار گود نشستی، میگی لنگش کن» هم همذاتپنداری میکنم. دوست من شما اومدی توی سالن و به نظرت رسيده که فلانی و بهمانی نبايد میاومدن؟ معتقدی که فلانی و بهمانی از قبل انتخاب شده بودند؟ برای خودم متأسفم که برای مخاطبی مینويسم که غيرمستقيم برچسب تقلب به من میزنه و طوری با من صحبت میکنه که انگار به خاطر خريدن مجله، من رو خريده! خانم شريعت رضوی از قول دکتر شريعتی میگه که يک نويسنده رو فقط مخاطبانش میتونن بکشن. درسته واقعاً. محض اطلاع شما میگم که گلشيفته و رادان و سايرين جزو ميهمانها بودند چه انتخاب میشدند و چه نمیشدند. انتخاب شدنشون باعث شد که حتماً بيان چون به انتخاب احترام میذارند. خيلیهای ديگه هم از همين کسايی که بهشون میگی «ويژه» نتونستن بيان. اين جريان خيانت و اینها رو هم نمیفهمم. چلچراغ به کی خيانت کرد؟ به خوانندههاش؟ واسه چی؟ واسه اين که جناب اريکه ايرانيان به جای 50 نفر 150 نفر آورد تو که خيلیهاشون به من نويسنده هم نگاه عاقل اندر سفيه میکردند و وقتی میخواستيم جابهجاشون کنيم عربده میکشيدن که «من بابام گردنکلفته و میدم در چلچراغ رو گِل بگيرن؟». شما که خلاصه اومدی تو اما مهمونای من نتونستن بيان تو و برگشتن خونه. يه نگاهی به معنی واژه «خيانت» بندازید و بعدش ببينيد که منصور ضابطيان خيانتکاره يا اونهايی که با اولين ناملايمی بر ضدش شعار میدن؟ دوست من ما به کی میخوايم پز بديم؟ به خودمون؟ به خوانندگانمون؟ به ميهمونهامون؟ اين يکی رو من نمیفهمم! يه چيز رو میدونی؟ بقال سر کوچهمون حتی اگه بدونه که نوشتههای من صدهزار تا خواننده داره، يه دونه تخم مرغ مجانی هم به من نمیده. اينا يعنی کشک نه چيزی که تو گفتی. پس توی جامعه ما که قضاوتها اين طوريه، چيزی برای پز دادن وجود نداره. میدونی کی فهميدم اين رو؟ وقتی که از روی سن اومدم پايين و دو سه تا از بچههای انتظامات تازه من رو شناختن. راستی پشت سن هم قاقالیلی خيرات نمیکردن. همون برنامه نصفه و نيمه و به قول شما ناجور، چند ده نفر پرسنل میخواست که مثلاً نشانها رو دونه دونه بدن به مجری، بدلکارها رو هماهنگ کنن و... و البته چندتايی از بچههای چلچراغ که جای نشستن روی زمين رو هم نداشتن، اون پشت به صداها گوش میدادن. مثلاً دکتر صدری که فکر کنم اگه بره مطب بزنه کمتر فحش میخوره تا توی مطبوعاتمون.
نوشتهشده توسط: پیمان در 6 دی 1385 0:02 بֽظֽ
نیمای عزیز سلام! من تمام این مطالب که اینجا نوشتم گزارش من و مجموعه چیزهایی بود که اونجا اتفاق افتاد! شلوغی پشت سن از لحاظ برنامه زیبا نبود و سن را بهم میزد!!! ببینید همه آقای خلیلی رو نشناختند وقتی اومد پشت در و جمعیت رو دید و سریع برگشت تو سالن و وقتی جلو رفتیم گفتیم آقای خلیلی فقط سریع رفتند و نشستند در سالن و ما رو پشت ایشون راه ندادند! بعد اینکه بله خریدیم، خواندیم، اهمیت دادیم تا چلچراغ به اینجا رسید! من عضو خانه روزنامهنگاران جوان بودم؟! خاطرتان هست؟ اولین روزنامهای که به فجیعترین صورت بسته شد! من از آن موقع دیگر مداوم ننوشتم اما واقعاً رفتاری که جمعه با بچهها شد هیچ جای توضیحی ندارد. اریکه 25000 نفر آورد بازهم برمیگردد به عدم هماهنگی کامل میان چلچراغ و اریکه در قرارداد. من همه اینها را که شما نیز گفتید قبول دارم و قلمم نقد بود نه برای جنگ! چون چلچراغ را دوست داریم و از آن انتظار داریم. در ضمن من خود آن شعار را ندادم اما 300 نفر و اگر تمام سالن پشت در آن موقعیت که آقای هوتن ابوالفتحی میآید میگوید من مسؤول نیستم و کلی روی سن از او تعریف هم میشود. بودند باز هم عده زیادی از بیاحترامی که به آنها شده آن شعار را میدادند. ببینید من اون عکس رو هم دیدم! اما انتظاری خارج از این داشتید بیبرنامگی این را هم دارد که سردبیر مجله روی زمین نشست و این برای خود من نیز ناراحتکننده بود. اما کاش روی زمین نمینشست و به احترام کسانی که ایستادهاند میایستاد و لااقل تا وقتی بچهها پشت در بودند نمینشست و میآمد در کنار ما. حتی آنجا به بچهها توهینهایی که واقعاً دور از شأن بود نیز شد! خوشبختانه من از دوستان نزدیک یکی از اعضای اصلی نویسندگان مجلهام. اما به سیاسی کشیده شدن بسیاری از قسمتهای جشن نیز من را ناراحت کرد. که چرا کاری کنیم که 1%بخواهند به نشریه گیر بدهند! در مورد نشانها هم نظر من نبود نظر جمعی زیاد بود چون کسانی که از پیش دعوت شده بودند نشان گرفتند و این عجیب بود ولی هر کس طرز تفکری دارد که میتواند غلط باشد! حرف زیاد است اما اینها فقط نقد و سخن خیلیها بود که امید دارند بیشتر به حق آب و گلشان رسیدگی شود و مجله روز به روز پیشرفت کند نیمای عزیز دوست خوبم! موفق باشی.
نيما: پيمان خان متأسفم که بگويم نوشته شما بيشتر به حواشی پرداخته است. يک بار نوشته خودتان را از اول تا آخر بخوانيد به حرف من میرسيد. من نمیدانم اين که شما عضو خانه روزنامهنگاران جوان بودهايد و اولين روزنامه (که نمیدانم کدامست) بسته شد و شما بعد از ان ننوشتيد چه ربطی دارد به چيزهای بعدی که گفتيد. شما میگوييد اگر آقای خليلی روی زمين نشسته بهتر بود سرپا میايستاد چون بيرون عدهای سرپا بودند؟ در اعتراض به کی بايد اين کار رو بکنه؟ سرپا وايسه که اونهايی که پشت سرش هستند هم نمیتونن چيزی رو ببينند! راستی عکس نشسته دآقای خليلی جايی منتشر نشده شما چطور اون رو ديديد؟ البته از شما که این قدر چلچراغی هستيد و ما رو به اینجا (راستی اينجا کجاست؟) رسونديد، بعيده که ندونيد آقای خليلی سردبير نيستند. محض اطلاع شما ايشون مدير مسؤول مجله و صاحب امتيازش هستند و سردبير بزرگمهر شرفالدين هست. حالا من که به نوبه خودم معذرتخواهی کردم، شما هم بزرگواری کنيد و ببخشيد اگر نه من فکر میکنم تا خودم را دار نزنم کسی دلش خنک نمیشود.
نوشتهشده توسط: پیمان در 7 دی 1385 0:44 قֽظֽ
گروه دبدبه به دلیل کمبود زمان حذف شد؟! یا به دلیل نبودن یه آدم مسؤول و یه سر سوزن برنامهریزی و یه مثقال احترام سالن رو ترک کرد؟ عجب!!!
نيما: من که شنيدم به خاطر کمبود وقت بوده. به هر حال بچههای گروه که از اول توی سالن بودند. اين همه برنامه اجرا شد. برنامه اونها هم میشد اجرا بشه. نمیدونم چرا همه عادت کردن قهر کنن؟ احترام خيلی چيز خوبيه. آدم تا جايی که می تونه احترام میذاره. من نمیدونم چه اتفاقی افتاده دقيقاً اما اگر قرار باشه که همه چيز به همه کس بر بخوره سنگ روی سنگ بند نمیشه. به گمانم بهتر باشه اصلاً چنين مراسمی برگزار نشه. میدونی چرا؟ چون هيچ کس جاهای خوبش رو نمیبينه. فقط هر کسی مياد میگه بیبرنامه بود. همون بهتر که هر چی جشن هست رو صدا و سيما برگزار کنه. حداقلش برنامهريزی درستی داره و آخر سر هم همه راضی از سالن میرن بيرون. حالا انگار من چی کاره هستم که همه ميان رو من غر میزنن!
نوشتهشده توسط: m در 7 دی 1385 9:15 بֽظֽ
نیمای عزیز!! من هم میدانم ایشان صاحب امتیازند در ضمن در اعتراض نمیایستادند در کنار بچهها میبودند و کمک میکردند تا آنها وارد سالن شوند و میتوانستند گوشهای بیایستند که جلوی کسی نباشند!! در ضمن من در هنگام جستجو و دیدن عکسهای مختلف در سایتها این عکس که آقای خلیلی نشستهاند روی زمین را دیدم!!سعی میکنم پیدایش کنم و ارسال کنم!! و اینکه مراسم به نظرم بیشترش حواشی بود :دی!!! به کجا رساندهایم؟!! به اینجایی که وقتی جشن میگیرید این همه آدم میآیند این یعنی حمایت جوانان از مجله که امروز در جشنتان حاضر میشوند گرچه به آنها بیاحترامی میشود!! در ضمن نیمای عزیز من در حدی نیستم که کسی را مقصر دانسته یا ببخشم چون چلچراغ مال من نیست مال خیلیهاست!!! به صرف اینکه شما در اینترنت اکتیو هستید هم که ما تقصیرات را گردنت ننداختیم که بخوای دار بزنی خودت رو چون دوستت داریم درد دل میکنیم!! چون میدانیم که پل ارتباطیمان خواهی بود!!! در ضمن خانه روزنامهنگاران جوان نیز با هفتهنامه خانه چندین سال درخشید و بیشتر روزنامهنگاران چه روزنامهها و مجلات چه گزارشگران و نویسندگان خبری صدا و سیما زاده و بزرگ شده خانه هستند و ما نیز جشنهایی گرفتیم اما خوب به توان دستهای آلوده در خانه بمب گذاشتند. به گلوله بستن و توقیفش کردند... موفق باشی نیمای عزیز دوست من!!
نيما: جمله آخر. ايدهآلگرا نباش دوست من. واقعگرا باش.
نوشتهشده توسط: پیمان در 7 دی 1385 10:21 بֽظֽ
1- من قصدم غر زدن نبود. داشتم توی نت می گشتم راجع به این قضیه ببینم کسی اصلاً اسمی از دبدبه آورده یا نه. رسیدم به شما.
2- خب پس شما تو جریان نیستی و نمیدونم که کی گفته که به خاطر کمبود وقت حذف شده و هر کی بوده واقعاً!! بچههای دبدبه از ساعت 1 توی سالن بودن و تا ساعت 3 هم اونجا با اون همه بار و بندیل و ساز و... نشسته بودن. رفتن چون واقعاً بهشون بیاحترامی شد. برخورد شما در حد شاهکار بود.
3- چطور میگین که برنامه اونها میشد که اجرا بشه؟ مسخرهتر از این ممکن نبود. بدونِ جایی روی سن واسهی نشستن؟!!! بدونِ صدابرداری؟! شما از اول میرفتید یه گروهی دعوت میکردید که حاضر باشه هردمبیل برنامه اجرا کنه. ارزش یه گروه موسیقی سی-چهل نفره (بیست و چند نفر نوازندهی کوبهایش اون روز بودن) که سه چهار ساله بیوقفه داره تمرین میکنه و دو تا کنسرت رسمی بزرگ داشته مسلماً یه چیزی بیشتر از «پر کردن وقت» باید باشه.
4- من فقط میتونم بگم که بیبرنامگی اونجا بیداد میکرد. وقتی در حالی که مردم پشت در بودن آقایون هنوز روی سن داشتن دکور درست میکردن دیگه تا تهشو میشد خوند :)) هر کسی واسه خودش ریاست میکرد. و از اون تدارکاتیاتون که وایساده بودن هرهر به ما میخندیدن تا خود آقای خلیلی هیچ کودوم جوابی نداشتن که بدن. یکی از سرپرستای گروه میگفت به تعداد موهای سرم اجرای اینجوری رفتم ولی خدا شاهده تا حالا این جوریشو ندیده بودم.
5- من بحثی با شما ندارم از اولشم اشتباه کردم که کامنت دادم. ضمناً این حرفا رو من از طرف شخص خودم که اون روز اونجا بودم دارم میزنم و بعداً از طرف گروه دبدبه تلقی نشه.
6- فقط اینم بگم و برم: شما میگی: «اگر قرار باشه که همه چيز به همه کس بر بخوره سنگ روی سنگ بند نمیشه. به گمانم بهتر باشه اصلاً چنين مراسمی برگزار نشه. میدونی چرا؟ چون هيچ کس جاهای خوبش رو نمیبينه. فقط هر کسی مياد میگه بیبرنامه بود.»
آره اما اگه قرار باشه هیچ چیز هم به هیچ کس برنخوره اونجوری هم سنگ رو سنگ بند نمیشه. این برنامهها هم باید برگزار بشه چون همیشه مخاطب خاص خودشو داره. آدمایی که حاضرن به خاطر دیدن فلان هنرپیشه و فلان آدم معروف هر خفتی رو تحمل کنن :)) هیاهوی بسیار برای هیچ! دبدبه هم که نیومده بود تو جشن شرکت کنه، دعوت شده بود برنامه اجرا کنه، و قطعاً نباید انتظار داشته باشی که مثلاً بگه اگه ما رو اسکل کردن خوبیهای دیگهای داشت جشنشون!!! به هرحال موفق باشید.
نيما: دوست عزيز جناب m. من پرسيدم و معلوم شد به خاطر اين که مهندس صدا گفت که نمیشه level صدا رو به خاطر اجرای گروه سيروان تغيير بده و گروه دبدبه هم حاضر نبود که توی اون level قبلی برنامه اجرا کنه (و البته حق هم داشته) برنامه گروه دبدبه لغو شد. البته گروه دبدبه دعوت شده بوده به اين مراسم که برنامه اجرا کنه و تأسفباره که به خاطر بعضی بینظمیها نشده و قطعاً کسی به کسی نخنديده و گروه به این خوبی رو کسی مسخره و به قول شما اسکل نکرده. نمیدونم چرا فکر کردی که برای پرکردن برنامه گروه رو دعوت کرديم. دوست من برای اجرای برنامه گروه رو دعوت کرديم نه پر کردن يه جای خالی. کما اين که يه زمان خالی رو با روشهای زيادی میشه پر کرد. برگزاری چنين مراسمی لازمه اما نه به خاطر این که شما فکر میکنيد تمام کسانی که به اون جشن اومدن به خاط ديدن 4 تا هنرپيشه هست. هنرمندان چه نوازنده چه خواننده و چه بازيگر همهشون محترم هستند اما لحن شما نشون میده که انگار هر کی توی جشن اومده، نديد بديده و فقط میخواد آدمهای معروف رو ببينه. به هر حال قطعاً و حتماً به طور رسمی و غيررسمی از گروه محترمتون و بچههای هنرمندتون عذرخواهی شده و میشه.
نوشتهشده توسط: m در 8 دی 1385 9:44 بֽظֽ
سلام. من یه 40چراغی هستم که از شماره 29 با 40چراغ بودم ولی تو هیچ کدوم از شب چلهها نبودم ولی همیشه حسرت اینو داشتم که حتی تو این جشنها اگه شده صبح تا شب هم سر پا بمونم، ولی باشم. شما باید قدر این رو بدونین که تو جشنها بودین و اینم یادتون باشه که کسانی که تو شهرستانها هستن مثل من و خیلیها که میخواستن جای شما باشن. پس قدرنشناسی نکنید. 40چراغ یه مجله دولتی نیست که همه کارهاش راحت و بدون دردسر انجام بشه. داشتن همچین جشنی واسه هر نشریهای اتفاق نمیافته. پس به جای سرکوفت زدن به اونا به خاطر علاقهمون و عشقمون از این بینظمیها و اشتباهها چشمپوشی کنیم. ممنون. شاد باشید.
نوشتهشده توسط: shima در 22 بهمن 1385 11:26 بֽظֽ
لطفاً شماره باران را اگر دارید به من بدهید چون با او کار واجبی دارم همراهش را میخوام چو خانه را دارم مرسی.
نوشتهشده توسط: محمد عبدی در 30 مهر 1386 0:21 قֽظֽ
ولی من هم یه چیزکی نوشته بودم البته!
نوشتهشده توسط: عیسی در 6 دی 1386 6:42 بֽظֽ
دستتونم درد نکنه راستی!
نوشتهشده توسط: عیسی در 6 دی 1386 6:44 بֽظֽ
سلام. از لطفتون ممنونم چون نظری که من راجع به جشن شب چله داده بودم رو اینجا آوردین. ممنون راضی به زحمت نبودم
نوشتهشده توسط: امیرعباس یوسفی در 25 فروردین 1387 6:51 بֽظֽ