بهتون لينک دادم. لبخند منم قشنگه میگی نه؟!
نوشتهشده توسط: Reza در 28 آبان 1385 10:29 بֽظֽ
این مدل نوشته هات رو دوس دارم. وبلاگیه آخه :)
نوشتهشده توسط: نازلی در 28 آبان 1385 11:21 بֽظֽ
سلام حاجی! چه قاطی زدی امروز!!!!!
نوشتهشده توسط: ماهور در 28 آبان 1385 11:30 بֽظֽ
والله خبری نیست جز سلامتی و اندکی کسالت که فکر کنم دارم سرما میخورم و گاه گداری عطسهای نمودار میشود و سرماخوردگی بد دردی ست واقعاً!
مثل اینکه شهرمون هم حسابی سرد شده و باد و باران و این حرفها و منم که آخر هفته میخوام برم خونه...
قبض تلفن را هم دیگه نگو که بد دردیه! از سرماخوردگی هم بدتر...
کارت عضویتتون مبارک باشه! من همین یکی دو تا کارتی که دارم همش فکر میکنم دارم گمشون میکنم برای همین زودتر منتظرم کارت دانشجوییم را هم تحویل بدم خیالم راحت شه!
نوشتهشده توسط: دنیا در 29 آبان 1385 1:34 قֽظֽ
شما را لينک کردم دوست عزيز
خوشحال میشم سری به وبلاگ من بزنيد
نوشتهشده توسط: محسن ظهوري در 29 آبان 1385 1:59 قֽظֽ
هیچ چیز بدتر از این نیست که تیغ جراحیای رو از یک جراح یا مایوی شنایی رو از یک شناگر ویا snorkle یک غواصو یا اینترنت رو از یک روزنامهنگار یا هر چیز دیگهای بگیرند.
نوشتهشده توسط: پوریا در 29 آبان 1385 8:12 قֽظֽ
خبر گذاشتنی برامون بمونه؟ منتظر میمانم بنویسی تا ببینم و یاد بگیرم تلفن وصل نشده و بدون اینترنت چطور وبلاگ مینویسی. خوش تیپ!
نيما: خيلی ساده. از محل کارم!
نوشتهشده توسط: parviz در 29 آبان 1385 8:32 قֽظֽ
خواستم بگم عصبانی نباش، دیدم خودم یه بار برات آرزوی عصبانیت کرده بودم :)
نيما: پس تقصير تو بوده!
نوشتهشده توسط: آ.ن در 29 آبان 1385 9:52 قֽظֽ
کاش ديگران هم دوستداشتنی بودنت را درک میکردند
نوشتهشده توسط: محمدي در 29 آبان 1385 6:50 بֽظֽ
دنيای ما دنيای محکمی نيست. همه چيز هم به طرف هرج و مرج بيشتر پيش میره. از نقهات يه چن کيلو ديگه هم بنويس، ما میخونيم و نچ نچ میکنيم. میخواد خودمانی باشه، میخواد نباشه.
نوشتهشده توسط: شکوفه در 30 آبان 1385 7:03 بֽظֽ
دوستان عزيز لطف کنيد در نظرسنجی راجع به هواپيمايی ايران شرکت کنيد. با تشکر امين
نوشتهشده توسط: amin در 30 آبان 1385 7:17 بֽظֽ
من چند ساله که اون دوتا کارت را دارم، هیچ دردی نمیخوره، فقط با پرداختهات به صندوق انجمن صنفی کمک کردی. یادش به خیر وقتی همهمه لب تاپ دادن بود هدیه ریاست جمهوری چقدر آدم میخواستند کارت بگیرند...
نيما: ما که اون موقع نگرفتيم. مشکل الان هم همون کوزهه هست که گفتم.
نوشتهشده توسط: لیلی در 30 آبان 1385 8:58 بֽظֽ
من که یهبار گفتم که باید یه صحبت خوب با این مسؤولین ای دی اس ال کرد که به منطقهی شما هم سرویس بدن. یه بار هم پیشنهاد کردم که اصلا از اونجا پاشی بری جای دیگه. حالا کار ندارم که جوابهای منطقیات چی بود... ولی به هر حال از من گفتن بود و از تو نشنیدن! بعد هم چند وقتی هست که روزنوشت زیاد مینویسیها! خبری شده به ما هم بگو بیایم شیرینی و شام بخوریم! البته اصلا به من چه!
نيما: نه جونم. مسؤولان به کار ما کاری ندارن. اگه نه عقل سليم میگه که منطقه مخابراتی ما اتفاقاً پاسداران هم شاملش میشه، براشون از نظر اقتصادی به صرفه هم هست. اما انگار مسائل ديگهای در جريانه اون پشتها. بعدش هم خبری نيست. هيچ خبری هم نيست. میگم که روزنوشتهام مسخرهست باور نمیکنی.
نوشتهشده توسط: مریم مهتدی در 30 آبان 1385 9:32 بֽظֽ
نثرش خوب بود اتفاقاً! مالیخولیایی میچسبه تو این حال و هوا! و این که یه لیوان از اون آب هویجی که تو مغزت گرفتن بخور، شاید آب پرتقال بود سر حال اومدی... مزخرف میگم!!! ببخش!
نوشتهشده توسط: بنگولی در 30 آبان 1385 9:48 بֽظֽ
منظورت از پینگ بیجا شدن رو واضح و روشن بیان کن.
بهت لینک دادم تو هم به من لینک بده در "وب" زیبا و تخصصی و عالیت. من روزی 1000000 تا بلکه هم بیشتر خواننده دارمها! به جون خودم!
نيما: من که زوری نداشتم!
نوشتهشده توسط: نازلی در 30 آبان 1385 10:11 بֽظֽ