سایه جنگ رو همه تاریخ هست. فقط مخصوص تو نیست.
نوشتهشده توسط: sun در 11 مرداد 1385 2:44 بֽظֽ
نیما جان. زیبا بود و تلخ و حقیقی
نوشتهشده توسط: babune در 11 مرداد 1385 4:01 بֽظֽ
خیلی حیوان شدیم. قشنگترین جمله بود و راستترین.
نوشتهشده توسط: mina در 11 مرداد 1385 9:46 بֽظֽ
درست مثل قانون جنگل، حيوونها برای بقا و موندن درندهخوتر میشن! میدرند و میتازند، قلمرو تعيين میکنند، حيوونهای ديگه رو تيکه پاره میکنند، گاهی به خودیهام رحم نمیکنند فقط به فکر خودشون هستند. از آدم بودن خودت خجالت نکش، بلکه تعجب کن! چون تو جمع حيوانات عجيب و غريب، آدم کم پيدا میشه، همهی ما انسان آفريده شديم اما به ندرت انسان میمونيم، به ندرت به معيارهايی که انسان بودن ما رو تشکيل میدن مثل شرافت، وجدان، ... پايبند میمونيم... جنگ، جنگ، جنگ... برای بقا و قدرت بايد جنگيد! اما به چه قيمتی؟ به قيمت قربانی کردن و ريختن خون آدمهای بیگناه. مظلومهای هميشگی تاريخ.
نوشتهشده توسط: گندم در 11 مرداد 1385 11:41 بֽظֽ
روزگاری شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر و با اظهار ملولیت !!! از دیو و دد ، انسان آرزو میکرد . با این وضعیت فعلی اگه همون جناب شیخ با نورافکن هم راه بیفته توی شهر هیچ اثری از انسان پیدا نمیکنه و اگر هم به ذره ای از انسان و انسانیت برخورد کنه میگه صد رحمت به همون دیو و دد . موفق باشی :)
نوشتهشده توسط: Darya در 13 مرداد 1385 1:53 بֽظֽ
اون موقع که رو ماه نشستی فراموش نکن که از چشم آدمای زمین حتی دیده هم نمیشی.
نوشتهشده توسط: pay در 13 مرداد 1385 7:54 بֽظֽ
ارتباط برقرار کردم بد فرم
نوشتهشده توسط: شروینگز در 13 مرداد 1385 10:46 بֽظֽ
اولین شماره نشریه الکترونیکی "چلچراغ خوانندگان" منتشر شد... منتظر نظرات و مطالب جالب و زیبای شما هستیم.
نوشتهشده توسط: مدیر نشریه الکترونیکی"چلچراغ خوانندگان" در 14 مرداد 1385 10:32 قֽظֽ
یادمه مادرم همیشه بهم می گفت باید خدا رو شاکر باشم که تو بحبوحهی جنگ٬ همون موقع که فلان دوستم داشته رو جنازهی مادر و پدرش گریه میکرده و اون یکی داشته بمبهای نورانی رو که رو سر شهر میریختن تماشا میکرده و فکر میکرده چراغونیه٬ و اون یکی دیگه رو کول کرده بودن و داشتن میکشوندن تو پناهگاه٬ همون موقع که دایی بیست سالهام داشته تو سرما و محاصره اشهد میخونده و دستهای خالهی هجده سالهام تو باختران٬ دل و رودهی سربازها رو زیر پانسمان قایم میکرده و چشمهاش آمپولهای هوایی که در صورت دستگیر شدن دستور داشتن به خودشون تزریق کنن رو میپاییده٬ من نشسته بودم وسط حیاط و مرغ و خروسهای کوچه رو میپاییدم و آببازی میکردم. اوج تاثیری که یه آژیر خطر گوشخراش میتونست روی ما بذاره چی بود جز چند دقیقه خیره شدن به رادیو؟
آره٬ من بدجوری شانس آوردم که شمال به دنیا اومدم و بمبارون ندیدم. هر وقت دیگه هم که هر اتفاق دیگهای توی دنیا بیافته و دامنم رو نگیره٬ یه شکر دیگه بدهکار میشم. شکر میکنم تا یه وقت خدای ناکرده گریبانگیر من هم نشه. و الا مگه کار بهتری میشه کرد؟
چی؟ اعتراض؟ شوخی میکنی آقا! جنگ خیلی وقتها اجتناب ناپذیره. بعضی وقتها هم لازمه! بعضی وقتها هم اصلاً مقدسه! تا دنیا دنیا بوده٬ جنگ هم بوده. قابیل رو یادت میاد؟ همون بابابزرگمون که زد برادرش رو کشت و تخم این فتنه رو کاشت. امام زمان رو چی؟ همون ناجی نهاییمون که وقتی ظهور میکنه٬ باید دریاها رو خون پر کنه تا بالاخره حق بر باطل پیروز بشه.
چی؟ مذهبی نیستی؟ خوب٬ دیگه بهتر! مگه اخلاق نسبی نیست؟ مقالهی شرفالدین بدم خدمتتون؟
جان؟ ایده آلیستی؟ بازم بهتر! مگه قرار نیست یه شورش همه جانبهی بزرگ٬ ما رو به اون اتوپیای موعود برسونه؟
بله؟ ماتریالیست؟ ای دمت گرم! علوم تجربی رو که قبول داری. تستسترون هم که میدونی چیه دیگه.
جانم؟ اگزیستانسیالیست؟ این که دیگه آخرشه! چهار تا مقالهی روانشناسانه بخون ببین چی میگه. جنگ یعنی همون پسر همسایه که زدی تو گوشش و ماشین اسباببازیش رو کش رفتی.
دیگه چیه؟ تحول پایدار؟ منابع جدید انرژی؟ از بین بردن زمینههای تنازع بقا؟ ای آقا! مگه جنگ گلادیاتوری رو ازمون گرفتن؟! بابا مردم تفریح میخوان! فکر صاحبان صنایع اسلحهسازی رو کردی؟ اون طفلیها باید از گرسنگی بمیرن که بچهی تو جنگ نبینه؟!
آره. عادت کردیم به جنگ. عادت کردیم به تعیین "آدم خوبه"ها و "آدم بده"ها. عادت کردیم جنگ رو واجب بدونیم. عادت کردیم اجتنابناپذیر بدونیمش. واسه همین هم هست که هیچ وقت نمیتونیم کنارش بذاریم. واسهی همین هم هست که نه برابری و برادری اسلامی میتونه نظرمون رو عوض کنه و نه رفیقبازیهای کمونیستی. واسهی همین هم هست که اسطورههامون پر شدن از رستمهای دیو سپیدکش و آراگورنهایی که بعد از یه جنگ حسابی٬ صلح ابدی رو جشن میگیرن! ما خونخواریم اکبرپور! بدجوری! خوردن٬ خوابیدن٬ سکس٬... جنگ چهارمین نیاز غریزی ماست!
نيما: بعضی وقتها جز موافقت باهات نمیتونم حرف ديگهای بزنم.
نوشتهشده توسط: آ.ن در 24 مرداد 1385 5:31 بֽظֽ