سلام آقا نيمای عزيز... مدتی بود از دنيای پرملال و البته پرجنبوجوش اينترنت! و رسانک! وبلاگ به دور بودم و سر نمیزدم، البته دوستان همواره لطف داشتند. نمیدانم ايميل که برايتان زدم رسيد يا نه. اما به هر حال، میخواستم عرض کنم که بنده در حال حاضر بلاگرولينگ در وبلاگم قرار دادم و خوشبختانه توانستم از خجالت دوستانی که لينکم کردند دربيايم و به دوستانی که کارشان را میپسندم هم عرض ادب کنم.
http://hamshahri.org/vijenam/A-MY-COUNTRY/1385/850226/page5.htm#s138
اگر فرصت کرديد، اين لينک را که آخرين مصاحبهی من پس از کسب عنوان جوانترين خبرنگار جهان فقط به عنوان يک ايرانیست، ببينيد، با اجازه جسارت کردم لينکتان را گذاشتم، خوشحال میشوم افتخار لينک را به حقير بدهيد
سپاسگزارم
نوشتهشده توسط: كوروش ضيابری در 21 تیر 1385 7:38 بֽظֽ
باور کردنک نيست. يادم باشه حتماً با 137 يه تماسی داشته باشم. ;)
نوشتهشده توسط: مسعود در 21 تیر 1385 8:31 بֽظֽ
سلام
تبريک که بازتاب مطلبت رو لينک داده
يه سيو از مطلبت گرفتم... میخونم ميام نظر میدم
فعلاً بای
راستی وقت داشتی به من هم سری بزن
2 باره بای
نوشتهشده توسط: ارژنگ حاتمی در 21 تیر 1385 9:27 بֽظֽ
گربه هم گربههای قدیم...
نوشتهشده توسط: mina در 21 تیر 1385 9:30 بֽظֽ
آقا این مطلب شما خیلی باعث انبساط خاطر ما شد. از آن جهت بر آن شدیم که به آن لینکی دهیم تا در راه آگاهسازی اذهان عمومی و ایضاً افکار عمومی قدمی برداریم. رحم الله من یقرا فاتحه مع الصلوه!!!
نوشتهشده توسط: مریم مهتدی در 21 تیر 1385 11:19 بֽظֽ
پروژه 137 از قبل از قالیباف شروع شده بود. من خودم به همراه مدیر عامل کتاب اول جلسهای حدوداً دو سال پیش با مدیر 137 داشتیم. آن زمان هنوز امکاناتشان آنقدر وسیع نبود که تبلیغ گسترده کنند.
نيما: جدی؟ نمیدونستم. اين هم از قدرت تبليغات!
نوشتهشده توسط: WWW Schools در 22 تیر 1385 7:46 قֽظֽ
خوب این سه تا حالت داره! یکی این که امکان داره معجزهای چیزی شده باشه (تو این دنیا چیز های عجیب غریب زیاد اتفاق میوفته) چون من همیشه شاهد طرح شکایت از طرف مردم و عدم رسیدگی از طرف شهرداری و ارگانهای مرتبط بودم.
دوم این که یا تو با قالیباف اینا فامیلی یا اون با شما اینا فامیله...
و سوم این که فکر کنم پای گروههای افراطی نژادپرست خود فروختهی ضدانقلابی در میونه که با این جور کارها میخوان نسلکشی کنن و نسل گربههای مادر مرده رو به تاریخ پیوند بزنن و این اقدامات خرابکارانه رو به تحریک بعضی از آقازادهها (نیما) انجام میدن و اسمشم گذاشتن اصلاحات. آخه برادر من اگه گربهها آشغالهای شما رو نخورن لاغر و فرسوده میشن بعد هم میمیرند اون وقت زمام امور میوفته دست موشها و کم کم شروع به جویدن آدمها میکنن و الباقی... (منظورم سیاسی نبودها فقط جنبهی زیست محیطی داشت)
نوشتهشده توسط: گندم در 22 تیر 1385 10:22 قֽظֽ
شب عید زنگ زدم 137 که نخالههای توی کوچه رو جمع کنن اما بگو 2 ریال اگه تحویل گرفتن ما رو!
ولی بازهم به کاریزمای قالیباف!
می گم شاید بجای ساختن دوباره وطن باید میگفتیم سلام دکتر!!!
نيما: شايد!
نوشتهشده توسط: شروینگز در 23 تیر 1385 0:48 قֽظֽ
سلام. اول این که وبلاگ بسیار زیبا با قالب بسیار زیبا دارید. در مورد این مقالهتون باید بگم که کلاً تنها آدم کاردرستی که در این رژیم من دیدم همین آقای قالیبافه. کاش رییس جمهور بود و مطلب آخر این که به شما لینک دادم. خوشحال میشم شما هم لینک بدین.
نوشتهشده توسط: Pooya در 23 تیر 1385 5:19 بֽظֽ
نيما باباي من چند سال پيش يه هنر به خرج داد دم در خونه يکي ازين سطل گنده ها گذاشت که ساختمون آشغالاشون پخش و پلا نشه نمي دونم چند سال از عمرش و صرف توضيح در باره ي نحو استفاده ازين سطله کرد خلاصه از اون سر تهران يکي سانديس و پفک مي خورم ميومد آشغالش و مينداخت اين تو از کوچه هاي صد تا خيابون بالاتر وپايين تر يارو با شلوارک و کيسه بدست ميومد سمت خونه ي ما آخر سر هم بابام طي يک عمليات فداکارانه سطل و از جاش کند و کلي هم فحش نثار اين قوم کرد - اين هم يک خاطره از شهرزاد دو ساله از تهران -
نوشتهشده توسط: شهرزاد در 24 تیر 1385 9:41 قֽظֽ
ای وای گفتی، ما هم یه روزی از این روزها شب خوابیدیم و صبح دیدیم میدان سر کوچهمون حذف شده و داره به یه زیرگذر تبدیل می شه از اون روز تا به حال کوچه و خیابون پشتی ما شده جایگاه تاخت و تاز ماشینهای خاکبرداری و خاک ببر و بیار، اين قدر اینها برای هم بوق و دستی میکشند و از روی این دستاندازها جولان میدند که ما تا صبح تعداد آنها را میشماریم ...
نوشتهشده توسط: لیلی در 24 تیر 1385 1:33 بֽظֽ
بعد ۲ سال سکوت... امروز دوباره وبم رو باز کردم... خوشحال می شم ساپورتم کنی... من حرف دارم.
نيما: ۲ سال سکوت واسه يه دختر خيلی زيادهها. من که کف کردم. موفق باشی. اما مواظب باش حرفای دو سال مونده رو يه جا ننويسی.
نوشتهشده توسط: پريناز در 24 تیر 1385 3:54 بֽظֽ
چرا بعضی وقتها نبايد از حق گذشت؟ اگر چيزی حق باشه میشه از اون گذشت؟
نوشتهشده توسط: عبدي در 4 دی 1385 3:55 بֽظֽ
دکتر هر کاری کنه درسته. حتی اگر غلط باشه.
نیما: عجب پارادوکسی. شما فیلسوف نیستی احیاناً؟
نوشتهشده توسط: حسن در 30 بهمن 1385 6:56 قֽظֽ