Osyan Weblog, By Nima Akbarpour
جست‌وجو در عصیان  
خانه | بایگانی | تعرفه آگهی | XML

عصیان را از خبرمایه‌اش دنبال کن


.::راهنمای استفاده::.
« نوشته پیشین :: نوشته پسین »
جاده
موضوع: روزنوشت

خیلی جالب نیست که بعد از یه سفر دو روزه جالب با برو بچس، وقتی از متل قو رد می‌شی، ماشین جلویی بزنه به یه پسربچه 7-8 ساله و چند متر پرتابش کنه تو هوا. اون هم مثل یه عروسک چرخون توی توفان بپره هوا و مثل یه تیکه گوشت جلوی ماشینت بخوره زمین. شِت. لعنت به اون زمانی که فکر می‌کنی خیلی خوش گذشته.


دنبالک:
http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/63
'
Ê
Â
š
)
  12 شهریور 1384 ساعت 2:36
نظرها:
ارسال نظر
      
ثبت آدرس 






مردن یه بچه ی هفت-هشت ساله جلوی ماشینی که از متل قو برمی‌گرده، تنها فاجعه‌ی متل قو نیست. فاجعه‌ی اصلی یه کم اونورتره. همون جا که بچه‌های ژنده پوش کنار رودخونه‌ی چالوس می‌شینن و با دهن باز ماشین‌های آخرین مدل رو نگاه می‌کنن. همون‌هایی که جاده کمربندی، پارک تفریحی شونه و رودخونه، دستشویی شونه. همون‌هایی که با یه دست دماغ می‌گیرن و با دست دیگه شلوارشون رو نگه می‌دارن و توی خیابون نواب صفوی و کوچه‌ی فداییان اسلام، از مغازه‌ها کلوچه کش می‌رن و لنگه دمپایی علی صفاهان می‌خوره تو سرشون. همون پسربچه‌هایی که به دوازده سالگی نرسیده، تو چاقو کشی‌های محله نفله می‌شن و همون دختربچه‌هایی که بلوغ رو رد نکرده، تو کوچه پس‌کوچه‌ها بهشون تجاوز می‌شه و دو هفته بعد در حالی که با روسری خودشون خفه شدن، جسدشون رو توی گل و شل کنار رودخونه پیدا می‌کنن. جسدی که نه مادری دنبالشه، نه پدری. همون‌هایی که اگه به بزرگسالی برسن هم می‌شن مایه‌ی تأسف روشنفکران این جامعه، می‌شن اون پاپتی‌های احمقی که لیلی نیکونظر ازشون به فغان اومده، میشن رأی‌دهنده‌ها به احمدی نژاد.
این دفعه که اومدی متل قو، یه سری به فداییان اسلام هم بزن، از همون جا برو طرف کمربندی، سر راهت همه‌ی خونه‌ها رو با دقت نگاه کن. آره، جالب نیست یه بچه جلوی چشم آدم له بشه. بی‌مزه‌تر از اون، بزرگ شدن تو یه همچین محله‌ایه.

نيما: هی هی. وايسا. من خودم بچه شمالم دختر. ديدم که جريان چيه. نديده نيستم. فکر می‌کنی رفته بوديم متل قو خوشگذرونی؟ نه جانم. با بچه‌های چلچراغ از تنکابن می‌اومديم. از مراسم بچه‌های چلچراغی. سر راهمون اين اتفاق افتاد. ناراحت شديم نه برای اون که روزمون خراب شد. برای اون بچه‌ای که بی‌دليل مرد. شايد هم با دليل. روشنفکر با روشنفکرنما فرق داره. اين رأی‌دهنده‌هايی رو هم که می‌گی قبلاً ديدم. بهشون هم حق می‌دم. دو روز قبل از انتخابات تو محله‌‌هاشون بودم. برای تلويزيون شبکه يک آلمان گزارش تهيه می‌کردم ازشون. نگو که نديدم.

نوشته‌شده توسط: آ.ن در 6 تیر 1385 11:49 بֽظֽ

گمونم باز هم آمپرم رفت بالا. این جور مواقع یه نفس می‌نویسم و معمولاً وقتی به خودم میام که روی "ارسال" کلیک کردم. آره. باید معذرت بخوام. عادتمون شده عقده‌هامون رو وقتی بروز بدیم که طرفمون کم‌ترین گناه رو داشته باشه. نیستانی رو یادت میاد؟ به چه حقی این همه معترضین آذری رو محکوم کردم، وقتی حتی خودم هم نمی‌دونم باید چه موقع چه حرفی رو به کی زد؟
راستش اون چیزی که ناراحتم می‌کنه، این جو بی اعتنای متظاهره. اگه نئوپوزیتیویسم همون چیزی باشه که شرف‌الدین تعریف کرد، به گمونم نصف جمعیت ما رو باید نئوپوزیتیویست‌های حرفه‌ای تشکیل داده باشن و نصف دیگه‌شون هم یه چیزی توی مایه‌های من هستن که به طور متناوب ده دقیقه غر می‌زنن و ده دقیقه دپ! (به امیر ژوله بگو یه رقیب سرسخت براش پیدا شده.) یادم میاد توی همون نشست تنکابن تمام مدت یه گوشه نشستم و با خودم فکر کردم: "چرا پتو کم بود؟ چرا شرف‌الدین این ریختی می‌نویسه؟ رها چند نفره؟ نه! این هم فایده‌ای نداره!" انقدر احمق بودم که نتونستم از همون یه ساعت و نیم هم استفاده کنم. کار ما شده همین. آه! ای چلچراغی‌ها! چرا اینقدر سانتی مانتالیست شده‌اید؟! چرا از قهوه‌ی تلخ و پاستای پیچ می‌نویسید؟! چرا پژو 206 سوار می‌شوید؟! آخر چرا؟!
نشستیم و منتظریم همه‌ی دنیا به خاطر ما قدشون رو کوتاه کنن. منتظریم هر کسی هر کلمه‌ای که می‌خواد بنویسه، اون قشر از جامعه رو که این کلمات براشون ناآشناست، مد نظر قرار بده. اون وقت می‌دونی چی می‌شه؟ دیگه نمی‌شه از آب و برق و گاز و تلفن هم حرف زد! آره، من این چیزها رو درک می‌کنم. فقط بعضی وقت‌ها غرم میاد! می‌دونی که، ده دقیقه غر، ده دقیقه دپ. معذرت می‌خوام.

نيما: دوست من. غر زدن که بد نيست. من نه تنها خيلی وقت‌ها غرم می‌آید، خيلی وقت‌ها نقم می‌آید و اصلاً از اين خجالت نمی‌کشم که بگم بعضی وقت‌ها قرم هم حتی ممکنه بياد!
به هر حال آدم که نبايد اون چيزهايی رو که دوست داره بی‌خيالش بشه. من اگه از پاستای پيچ خوشم بياد گناه که نکردم. گناه مال وقتيه که ژست آب دوغ خياری بگيرم و بگم ما بايداز نون خشک خوشمون بياد يا از ۲۰۶ بذم مياد. نه عزيزم. خيلی‌ها از اين چيزها خوشمون مياد و اصلاً حاضر نيستم خودم رو در سطحی پايين بيارم که بهش معتقد نيستم. اگه نه با باز کردن يه مغازه کامپيوتر فروشی توی شهر خودم می‌تونستم خيلی زود به چيزهايی برسم که الان ندارم. اما چيزهای ديگه هم دلم می‌خواد. شايد تئاتر ديدن به نظر خيلی‌ها سوسول بازی به نظر برسه. اما من وقتی دوست دارم که تئاتر ببينم. ميام و می‌بينم. ممکنه همه پول جيبم رو هم پاش بدم. تو که داری آرشيوم رو شخم می‌زنی (و اعتراف می‌کنم که از اين بابت خوشحالم) حتماً سير تحول من رو هم توی اين چهار سال داری می‌بينی. آدم‌ها تغيير می‌کنن. من هم تغيير می‌کنم. تو هم تغيير می‌کنی. ده‌نمکی هم تغيير می‌کنه. می‌بينی که؟

نوشته‌شده توسط: آ.ن در 7 تیر 1385 9:22 بֽظֽ

درسته. ممنون :)

نوشته‌شده توسط: آ.ن در 8 تیر 1385 9:28 بֽظֽ

خب، آ.ن عزیز، من یکی از خوانندگان پر و پا قرص40چراغ هستم علی‌رغم این مورد هرگز احساس عذاب وجدان نکردم از اینکه ضمن معرفی 40 چراغ به دوستانم متذکر این نکته بشم که واقعاً وحقیقتاً و بدون شک هفته‌نامه‌ای سانتی مانتاله. بنابراین هرگز آه نمی‌کشم و نمی‌گم که چرا سانتی مانتال شده‌اند. اصلاً بوده‌اند.
درسته، خیلی نکته بینی عزیز. کشفت رو بهت تبریک می‌گم. نشستیم و منتظریم که همه قدشون رو به اندازه‌ی ما کوتاه کنن. ولی من می‌گم این نویسندگان عزیز روی من تأثیر می‌ذارن. روی تو تأثیر می‌ذارن. بابا کلی روی ما تفکر ما حداقل تا زمانی که خودمون رقیبشون بشیم تأثیر می‌ذارن. آ.ن عزیز پاستای پیچ، قهوه تلخ و... می‌شه فرهنگ. می‌شه معیار ارزش انسانی ما.حالا هی شرف‌الدین بیاد از این بگه که آره وقتی موبایلش روی میزه یا سویچ 206 اش دستشه بیش‌تر تحویلش می‌گیرن. من دردم از اینه که این عزیزان که از ارباب رسانه‌ها هستند در زدودن این طرز فکر مسؤولند نه اینکه بنزین روی آتیش بریزن که بدتر گر بگیره. وگرنه، منو امثال منه بی 206 واسم پاستای پیچ به گوش نخورده و الا نه بخیلیم که از داشتن مردم بدمون بیاد و نه تقاضا داریم که ژست آبدوغ خیاری بگیرن یا احیاناً طی اعمال خارق‌العاده هم قد ما کوتاها شن. اصلاً ترحم برای ما مثل زهر، تلخه. تنها خواهشم اینه که اینه این دسته از عقایدشون وعلایقشون رو (مثل پاستای پیچ) برای خودشون نگه دارن. نیما خان فکر می‌کنی این پیشنهاد بی‌شرمانه و نه خیرواهانه‌ات به درد چند نفر می خوره. (=چند در صد مردم ما میتوانند سانتی مانتال باشند؟) بذارین ما هم قد بکشیم. دیگه اون وقت از رأی ما دلگیر نمی‌شین چون وقتی ارزشت به این چیزا نباشه دیگه شعار عدالت گولت نمی‌زنه.

نيما: می‌دونی چيه؟ بعضی وقت‌ها ما گول اسامی رو می‌خوريم. پاستای پيچ می‌دونی چيه؟ از اين ماکارونی فنری‌ها. خيل چيز معمولی‌ای هست. روغن زيتون و سس سير هم چيزهای ساده‌ای هستن. به نظرت جز اسم اين ماکارونی که بيش‌تر فانتزيه تا سانتی‌مانتال، چه چيز ديگه‌ای رو برای خودم بايد نگه دارم؟ قهوه هم چيز سانتی مانتاليه؟ اين مثل اين می‌مونه که بگيم هر کی کراوات می‌بنده آدم ضد دينه. پس هر کی هم قهوه بخوره جوجه روشنفکره سانتی مانتاله. نمی‌تونم موافق اين نشانه‌شناسی‌ها باشم.

نوشته‌شده توسط: فوژان ب. در 9 تیر 1385 11:49 بֽظֽ

یکی از دوستام می‌گه تو خیلی رو این قضیه تعصب داری. شاید حق با اون باشه و همین تعصب کوره که باعث می‌شه علم غیبم نم بکشه و گول اسامی رو بخورم و اصلاً نفهمم که پاستای پیچ همون ماکارونی که فقط اسمش فانتزیه.
برای تو جا افتاده که قهوه یک چیز غیر سانتی‌مانتاله. بیش‌تر از این هم ازت انتظار نداشتم. آره نشانه‌شناسی من غ ل ط ه. ولی تا وقتی این نشانه غلط همه گیره، حداقل در طبقه من، سر حرفم هستم.
بعدشم اینا فقط مشتیه که نمونه خرواره.خودت یه خورده فکر کنی شاید دور و برت بازم از نشانه‌های غلط من پیدا کنی. مطمئنم که اونام در نظرت بسیار بسیار عادی هستند.
مامان خودم مدیر یه مدرسه است توی یه روستا. هر وقت از بچه‌هاش می‌گه و وضعیت اسفبارشون جیگرم کباب می‌شه. قبول کن که وقتی می‌بینم خیلی‌ها لنگ نون خالی شبشونن به قهوه‌خورها بدبین شم.
تو می‌گی که این چیزا رو می‌دونی. خب قبول. ولی من می‌گم وضعیت تو با بقیه فرق می‌کنه. تو به هر حال داری توی یه رسانه کار می‌کنی. شاید خیلی از تو و همکارات انتظار دارم که ما رو درک کنید. آخه دیدن این نمایش کی بود مانند بازیگران آن بودن. شاید اصلاً نباید به تو می‌گفتم. باید یقه‌ی بقیه رو می‌چسبیدم. بعد این همه که از صفحات واقعاً مفید چتت کلی استفاده کردم نباید سر دو خط پیشنهاد این جوری نمکدون‌شکنی کنم.
فقط اگه یه لطفی به من بکنی بی‌اندازه ممنون می‌شم. لطفاً از نشانه‌هایی که به نظر خودت درست‌تره و موافقشون هستی بنویس. بازم پیشاپیش تشکر می‌کنم. باشد که از این اشتباه به در آیم.

نيما: اين جور وقت‌ها اصولاً من نمی‌رم سراغ نشانه‌شناسی. چيزی که هست اينه که از بحث خودی و نخودی هم متنفرم. اين که هی بگم طبقه من طبقه تو. تو فکر کردی طبقه من کجاست؟ بالادست؟ نه عزيز. من هم طبق استانداردهای جهانی زير خط فقرم. البته خوب يک سری طبق استانداردهای ديگه‌ای زيرتر از اين خط من هم هستن. اما يه سؤال. تو به خاطر اين که يک سری نون خشک ندارن بخورن، هر روز روزه می‌گيری؟ يا تو هم نون خشک می‌خوری؟ بيار هر چه داری ز مردی و زور فوژان خانوم. می‌خوام بدونم تو قهوه نمی‌خوری؟ ماکارونی هم نه؟ پس چی می‌خوری؟ ببين به نظر من گرسنگی بقيه رو ديدن و آه کشيدن چيزی رو حل نمی‌کنه. اگه هم بخوری يا نخوری توفيری به حال اون‌ها نداره. مشکل ما فقر شکمی جامعه نيست. مشکل فقر فرهنگيه. اونی که مخالف نظر روشنفکرها رأی می‌ده حق داره. اما اگه اين رأی مخالف با خوندن و مطالعه و فرهنگ‌سازی داده بشه ارزش داره. نه اين که بريم به فلانی رأی بديم چون از رقيبش بدمون مياد. چيه؟ نکنه فکر کردی توی 40چراغ داريم مردم رو گول می‌زنيم و زير باد کولر نشستيم حال می‌کنيم و حق‌التحرير می‌شمريم؟ نه جانم خبری نيست. بشه ماهی 70 هزار تومن سهممون کلاهمونم می‌ندازيم هوا. حالا اگه با اين درآمدها سانتی‌مانتاليسم خونمون زده بالا، حتماً خيلی بچه پرروييم. جان کلام. اگه ما دغدغه‌ای نداشتيم واسه همون‌هايی که تو می‌گی دلت براشون کبابه، می‌رفتيم دنبال کار نون و آبدار ديگه. به نظرم من بتونم تو بازار رضا مادر برد و مونيتور بفروشم نه؟ می‌گن درآمدش بيش‌تره. اون وقت به جای پاستای پيچ می‌تونم استيک نيوشا بزنم تو رگ. پرسی 14 هزار تومن. چطوره؟

نوشته‌شده توسط: فوژان .ب در 10 تیر 1385 0:13 بֽظֽ

می‌بینم دوباره که نه n باره گند زدم رفت. می‌دونید از آرزوهای بزرگ اوان نوجوانی تا کنونم این بوده که یه روزی نویسنده بشم. از قضا از آن زمان تا کنون هر روز می‌بینم که بدتر از دیروز. به عنوان مثال برداشت خوانندگان عزیزم از داستان‌هایم به گونه‌ای اعجاب‌انگیز 180 درجه با آنچه مد نظر من بوده متفاوت شده. به همین دلیل‌ها اصلاً تعجب نمی‌کنم که سرانجام برداشت شما از منظور مهجور من به این ناکجاآباد بکشد. به خصوص که این بار با چاشنی انفجاری خشم و غضب هم همراه بود. به هر حال فکر می‌کنم بهتره واقع‌بین‌تر باشم. دست از این سماجت بردارم دنبال آرزوی دیگری بگردم. برای شروع می‌رم سر جای خودم مثل قبل بین 1000 خواننده‌ی خاموش هر روزتون. اصلاً باید اسممو می‌ذاشتن ساکت نه فوژان. از جوابتونم بی‌اندازه متشکرم. زحمت دادم. ببخشید و خداحافظ.

نيما: تو چرا آرزوها رو با چيِزهای ديگه قاطی می‌کنی؟ من هم آرزوم مشابه تو بوده. اما نوشتن اگه دغدغه کسی باشه اول بايد بتونه صحبت کنه و نظر بده. دوم بايد بتونه پوست کلفت باشه. پوست کلفت البته نه لجباز. به هر حال اين جا برای نظر گذاشتنه نه ساکت بودن. اگه ساکت بمونی می‌شی مثل بقيه. بقيه هم نه نويسنده می‌شن نه دوست دارن که بشن. اما تو می‌گی که دوست داری. می‌دونی از چی خوشحالم؟ از اين که 4 خط نوشتنم توی اين پست تا حالا چند برابرش نوشته آورده. خودت نگاه کن. اون وقت بازم می‌نويسی. با خشم و غضب هم نوشتن يک نوعشه. نيست؟ اگه منظورت اينی نبوده که نوشتی، پس حتماً بد بيانش کردی. حالا يه جوزی بيان کن که درست منتقل بشه. به من هم حق بده که بعضی وقت‌ها از يک سری اتهاماتی که بهمون نسبت داده می‌شه، ناراحت بشم. چ.ن حقمون نيست. از در و ديوار می‌خوريم. ديگه از دوست خوردن دردش بيش‌تره.

نوشته‌شده توسط: فوژان.ب در 11 تیر 1385 9:58 قֽظֽ
 
ارسال لینک این مطلب به دیگران
 ارسال لینک این مطلب به:   پست الکترونیکی شما: 

پیام (اختیاری):