بوی پوست پرتغال

شعر8 مهر 1383 ساعت 11:22

ابرها عطسه می‌کنند
هوا بوی پوست پرتقال می‌دهد
زمان زایمان فصل‌ها
آ ر ا م
آ ر ا م
می‌رسد
کسی چه می‌داند
قارقار کلاغان
شاید از سرخوشی‌ست
شاید هم می‌گویند
درد درد
شاید هم
عافیت باشد
...
سلام بر برگ
که در ابتدای بوی خاک
برای مراسم تدفین شبانه‌اش
آماده می‌شود
و اسکلتش روزی بیش
نمی‌ماند

حس فوق‌العاده‌ای داشت. این جهان‌بینی لعنتی غالب این روزها به کمتر کسی اجازه می‌ده یه همچین شعری بنویسه. واقعاً ممنون.

نيما: سپاس از نظر مثبتت به اين شعر.



If you want to write English, press Ctrl+G.