سفرنامه صادقانه

ادب و هنر > ادبی > داستان5 فروردین 1383 ساعت 0:14

... نزدیک ما گاو ماده سیاه لاغری با پیشانی گشاد چرا می‌کرد. مرد دهاتی گفت این گاو بچه‌اش مرد و شیر نداد. ما هم توی پوست گوساله‌اش کاه کردیم و حالا عصر به عصر او را می‌بریم پهلوی پوست بچه‌اش نگه می‌داریم آن وقت توی چشم‌هایش اشک پر می‌شود و شیر می‌دهد. حیوان با پستان‌های آویزان مانند دایه‌های کم‌خون و عصبانی بود و با پوزه نرمش سبزه‌ها را از روی بی‌میلی پوز می‌زد و دور می‌شد و شاید در همان ساعت پشت پیشانی فراخ او یادگارهای غم‌انگیز بچه‌اش نقش بسته بود. این گاو احساساتی مانند زن‌های ساده و از دست در رفته بود که تنها برای خاطر بچه‌شان زندگی می‌کنند و با قلب رقیق و مهربانش پونه‌های کنار نهر را بو می‌کشید...
اصفهان نصف جهان - صادق هدایت - 28 اردیبهشت 1311