Osyan Weblog, By Nima Akbarpour
جست‌وجو در عصیان  
خانه | بایگانی | تعرفه آگهی | XML

عصیان را از خبرمایه‌اش دنبال کن


.::راهنمای استفاده::.
« نوشته پیشین :: نوشته پسین »
زمانِ از دست رفته
موضوع: شعر

جلوی درِ کارخانه
کارگر یکدفعه می‌ایستد
هوای خوب کُتش را می‌کشد
و همین که روی برمی‌گرداند
و آفتاب را می‌بیند
که تماماً سرخ و گِرد
در آسمان سربی لبخند می‌زند،
چون یک دوست
به او چشمک می‌زند
بگو ببینم رفیقْ آفتاب
فکر نمی‌کنی
که چه ابلهانه است
اگر این روز خوش را
به خدمت ارباب سر کنم؟

ژاک پِرور - آفتاب نیمه شب

Le temps perdu Devant la porte de l'usine le travailleur soudain s'arrête le beau temps l'a tiré par la veste et comme il se retourne et regarde le soleil tout rouge tout rond souriant dans son ciel de plomb il cligne de l'oeil familièrement Dis donc camarade Soleil tu ne trouves pas que c'es plutôt con de donner une journée pareille à un patron?

Jacques Prévert - Soleil de Nuit


دنبالک:
http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/154
'
Ê
Â
š
)
  13 فروردین 1383 ساعت 2:48
نظرها:
ارسال نظر
      
ثبت آدرس 






 
ارسال لینک این مطلب به دیگران
 ارسال لینک این مطلب به:   پست الکترونیکی شما: 

پیام (اختیاری):