Osyan Weblog, By Nima Akbarpour
جست‌وجو در عصیان  
خانه | بایگانی | تعرفه آگهی | XML

عصیان را از خبرمایه‌اش دنبال کن


.::راهنمای استفاده::.
« نوشته پیشین :: نوشته پسین »
آینه‌ای که نشکست 2

سر راهمان پیتزایی خریدم و آمدیم توی خانه. نشست روی مبل و روسریش را از سرش برداشت. پیتزا را جلویش گذاشتم.
- بخور تا سرد نشده.
- تو چی؟
- من نمی‌خورم. حالم از هر چی غذای سوسیس کالباسیه، بد می‌شه.
نگاهی به چشمهایم کرد و تکه‌ای از پیتزا کند. از یخچال برایش آب‌پرتغال آوردم. برای خودم هم لیوانی ریختم و سیگاری هم پشت‌بندش گیراندم. در و دیوار خانه را دزدانه می‌کاوید. چشمانش انگاری گرسنه‌تر از دهانش بودند. می‌دیدم که لابلای لقمه‌ها سوؤالاتش را می‌بلعد و من لابلای پک‌های عمیق، زیبائیش را.
- نمی‌خوای بدونی توی خیابون چکار می‌کردم؟ از کجا اومدم؟ اینجا چه می‌کنم؟
- ...
- من دو روزه خونه نرفتم.
- من می‌رم بخوابم.
- مرسی. شب بخیر.
- شب بخیر.
****
صبح از سنگینی به خواب رفته دستم بیدار شدم. نفهمیدم که کی آمد و کنارم خوابش برد. دستم را به آرامی از زیر سرش بیرون کشیدم و لباس‌های بیرونم را پوشیدم.
وقتی که می‌رفتم یادداشتی برایش نوشتم که: «من رفتم سر کار. خواستی می‌تونی بری دوش بگیری. همه چیز توی حموم هست. یه خورده خرت و پرت هم توی فریزره. هر چی خواستی برای خودت درست کن و بخور.»
وقتی که برگشتم یادداشتی برایم نوشته بود که: «من رفتم. برات غذا درست کردم. روی شوفاژ گذاشتم که گرم بمونه. خدانگهدار.»


دنبالک:
http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/166
'
Ê
Â
š
)
  5 اسفند 1382 ساعت 1:11
نظرها:
ارسال نظر
      
ثبت آدرس 






 
ارسال لینک این مطلب به دیگران
 ارسال لینک این مطلب به:   پست الکترونیکی شما: 

پیام (اختیاری):