وقتی که ناخنهایش بستر را میشکافت و صدایش فضا را سقف هم کوتاه شده بود... و زمان خاکستری به پهنای صورتش میخندید ثانیهها از هم کولی میگرفتند و با لحنی کـــــــــــــــــــشدار شعری ملالآور را زمزمه میکردند سرنوشت باز هم آبستن بود از تولدی دیگر