Osyan Weblog, By Nima Akbarpour
جست‌وجو در عصیان  
خانه | بایگانی | تعرفه آگهی | XML

عصیان را از خبرمایه‌اش دنبال کن


.::راهنمای استفاده::.
« نوشته پیشین :: نوشته پسین »
برای باقیمانده‌ها
موضوع: ادب و هنر > ادبی

شاید باید ببخشم تمام آینده را به دیگران. این وصیت من نیست. ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی می‌دهم تا آرمانی‌ترین تندیس را از آن بسازد. انگشتانم را هم می‌دهم به فروغ... سبز می‌شوند؟ نمی‌دانم. خواب‌هایم را به شوق کودکانی می‌فروشم تا با آن سکه‌ای ضرب کنم که تصویر هیچ قدرتی رویش نباشد... و با آن چشمه‌ای می‌خرم تا چشم‌هایم را در آن پاک نمایم و ببخشمش به راهزنی که دل می‌ربود. و صدایم گرچه نیمدار است به پیرمردی که دایره می‌نوازد برای سکه‌ای ناچیز.
می‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقیانوس. حتی از من سوتکی هم نمی‌سازند تا کودکان... شاید صورتکی بسازند از اندام تکیده من که زیبنده‌تر باشد.


دنبالک:
http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/748
'
Ê
Â
š
)
  7 خرداد 1381 ساعت 0:58
نظرها:
ارسال نظر
      
ثبت آدرس 






یاد اون زن به خیر که می‌گفت: زندگی عجب سوپ خوشمزه‌ای بود، یه کم دیگه هم می‌خوام.

نيما: من که خودم ياد شعر وصيت بيژن نجدی افتادم الان که دوباره خوندمش.

نوشته‌شده توسط: آ.ن در 12 شهریور 1385 5:55 بֽظֽ

خوشحال شدم. بعضی وقت‌ها که واسه‌ی پست‌های خیلی قدیمی وبلاگ‌نویس‌ها کامنت می‌ذارم، یه کمش واسه اینه که شاید دوباره پست‌های قدیمیشون رو بخونن. و این مورد هم یکی از همون موارد بود. جدی می‌گم. باورت می‌شه یه آدم بتونه اینقدر بی‌کار باشه؟ و تازه بقیه رو هم بی‌کار فرض کنه؟ امیدوارم زیاد عصبانی نشده باشی. حالا که پیش تو دستم رو شد، قول می‌دم دیگه از این کارها نکنم. تحریم کامنتم نکنی یه وقت! :">
راستی، وصیت نجدی هم قشنگه. خصوصاً اون یه سهم به مثنوی و دو سهم به نی دادنش. گمونم همین جا خوندمش، درسته؟

نيما: خودم هم خوشحال می‌شم که به اين بهانه بعضی از نوشته‌های قديمم رو بخونم. آره وصيت نجدی رو همين جا نوشته بودمش.

نوشته‌شده توسط: آ.ن در 13 شهریور 1385 3:04 بֽظֽ
 
ارسال لینک این مطلب به دیگران
 ارسال لینک این مطلب به:   پست الکترونیکی شما: 

پیام (اختیاری):