شاید باید ببخشم تمام آینده را به دیگران. این وصیت من نیست. ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی میدهم تا آرمانیترین تندیس را از آن بسازد. انگشتانم را هم میدهم به فروغ... سبز میشوند؟ نمیدانم. خوابهایم را به شوق کودکانی میفروشم تا با آن سکهای ضرب کنم که تصویر هیچ قدرتی رویش نباشد... و با آن چشمهای میخرم تا چشمهایم را در آن پاک نمایم و ببخشمش به راهزنی که دل میربود. و صدایم گرچه نیمدار است به پیرمردی که دایره مینوازد برای سکهای ناچیز.
میدانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقیانوس. حتی از من سوتکی هم نمیسازند تا کودکان... شاید صورتکی بسازند از اندام تکیده من که زیبندهتر باشد.
دنبالک:http://www.osyan.net/cgi-bin/mt/osyanmt-tb.cgi/748