از قلیان بیسیم تا مستراح بیسیم زنجیرهای
16 شهریور 1389 ساعت 3:33چشمهام رو میبندم و بعد از چند دقیقه همچین اختراعاتی میکنم:
قلیان بیسیم: هیچ هم خندهدار نیست. واقعاً چرا تکنولوژی بیسیم یا همون وایرلس نباید یک روزی در قلیون پیادهسازی بشه تا از دست شیلنگهای درازی که به هر جا گیر میکنن و گاهی هم به دهنمون نمیرسن، خلاص بشیم؟ حتی تصورش هم لذتبخشه. این که دهنی رو بگیری دستت و پک بزنی در حالی که خود جناب قلقلی قلیون در فاصله چند متریت هست. حتی توی بالکن یا تراس یا حیاط تا ذغالش نیفته روی قالی و فرش و موکت و سوراخهای لایه ازن رو روش شبیهسازی نکنه.
اما اختراع دوم حتی از قبلی هم هیجانانگیزتره:
دستشویی بیسیم: به جد آرزو میکنم که یک آدم عاقل نابغهای پیدا بشه و این فناوری رو زودتر اختراع کنه. فکرش رو بکن یه دانگل بزنی به خودت و بگیری توی تختت بخوابی. نصفهشب به جای این که پاشی بری تا دستشویی، از همونجا کارت رو بکنی و انواع و اقسام ترکیبات آمونیاکی از تو منتقل بشن به دستشویی خونهتون. اون هم به طور بیسیم. واقعاً وقتی بهش فکر میکنم همه موهای تنم سیخ میشه. حتی میشه گفت که همه سیخهای تنم هم مو میشه. بعد فکرش رو بکن که این تکنولوژی رو به صورت هاتاسپات هم داشته باشیم. یعنی در سطح شهر پیادهسازی بشه. تو برای خودت در سطح شهر قدم بزنی و هر وقت تنگت گرفت، مایعات مورد نظر در نزدیکترین دستشویی مرکزی، به فاضلاب منتقل بشن. این ایده در حدی گسترش پیدا کرد که باعث شد به فکر تأسیس دستشوییهای بیسیم زنجیرهای بیفتم. واقعاً معنی نداره که برای خوردن کلی رستوران زنجیرهای مثل مکدونالد و برگر کینگ و کیافسی توی دنیا باشه اما موقع پس دادن تنها زنجیری که دم دستمون باشه، زنجیر سیفون توالت خونهمون باشه.
یعنی میشه که بشه؟ بلی. به امید آن روز!


وبلاگستان فارسی در آستانه فصلی زرد
دیروز روز جهانی وبلاگ بود. من چند سال پیش یه مطلبی درباره این روز نوشتم. امسال هم اگه بخوام چیزی بنویسم، باز هم نوشتهای تکراری خواهد بود. فقط چند تا نکته میگم. اگه فکر میکنین بلدین چیزی بنویسین، بنویسین. این دست و اون دست نکنین. منتظر نباشین تا حتماً یه دامنه بخرید و سایت بزنین و شروع کنین. برین توی یه سرویسدهنده وبلاگ و شروع کنین. بعد از چند وقت که فهمیدین چندمرده یا حتی چندزنه حلاجین، برین و سایت هم ثبت کنین.
دیروز داشتم بعد از سالها کتاب «وبلاگستان، شهر شیشهای» رو میخوندم. شاید بدونین که این کتاب در نخستین سالگرد وبلاگستان فارسی گردآوری و منتشر شد. محتوای وبلاگهای اون موقع به نظر من بسیار دلچسبتر از الان بودن. من زیاد آدم نوستالوژیکی نیستم. یعنی با این دید به همه چیز نگاه نمیکنم که هر چیزی قدیمیش بهتره و یاد باد آن روزگاران یاد باد و فلان و بهمان. اما واقعاً محتوای وبلاگهای اون موقع خوندنیتر به نظرم میاد. محتوای وبلاگهای فعلی رو بیشتر ترجمه و کپی و آموزش میبینم. کمتر تألیفی هستن. وبلاگهای اون موقع به معنای واقعی کلمه مؤلف بودن. هر کدوم سبک و قلم خودشون رو داشتن. الان بهترین وبلاگهای فارسی دارن تبدیل به مجله میشن. مجلههای آنلاین بسیار هم خوبن اما وبلاگ نیستن. من فکر میکنم وبلاگهای فارسی در کنار افزایش تعداد، کاهش محتوا پیدا کردن. این حسی هست که بعد از نگاه دوباره به این کتاب بهم دست داد.
نمیدونم، شاید اشتباه میکنم اما تصور من اینه که یک روند و شیوه وبلاگنویسی داره شیوع پیدا میکنه که باعث میشه همه وبلاگها شبیه هم از آب در بیان و این موضوع از تأثیرگذاری وبلاگستان فارسی کم خواهد کرد.
پ.ن: اخیراً درباره وبلاگنویسی مصاحبهای با بخش فارسی دویچهوله داشتم که میتونین از اینجا بخونید.
مرتبط: روز بلاگستان فارسی
دورچرخههای آبجوخوری و چند چیز دیگر در فرانکفورت
30 مرداد 1389 ساعت 7:49خب برای شب اول تونستم چند ساعتی بخوابم. توی اتاقی که من هستم چند تا پسر دیگه هم هستن که من فعلاً فقط صدای خرخرشون رو شنیدم. البته افتخار شنیدن صدای عق زدن یکیشون رو هم داشتم. بنده خدا معلوم نبود چقدر زهرماری خورده که یکی دو ساعت توی دستشویی بود و من مجبور شدم با مثانه پر به خواب برم.
دیشب توی لابی با یه پسر آرژانتینی آشنا شدم که یک ماه میشه توی این هاستله و ساکن اسپانیاست. ده سال هم هست که نرفته آرژانتین و دلش هم کلی تنگ شده بود اما از قرار معلوم هزینه سفر خیلی برای بازدید از وطنش و برگشتش گرونه. خلاصه کلی درباره مارادونا حرف زدیم و تیمشون توی جام جهانی.
کلاً این دسته از آدمایی که این جور جاها میان شادن. یه جورایی اصلاً میشه گفت خجسته و بیغم. سریع با هم دوست میشن و صدای خندههاشون میره آسمون.
یه چیزی که امروز فهمیدم این بود که انگشت حلقه ازدواج توی آلمان دست راسته. یعنی اولش شک کردم و بعد رفتم توی ویکیپدیا چک کردم دیدم آره. به هر حال قبول دارین که این طور اطلاعات جزو اطلاعات ضروری محسوب میشه و کلی در ایجاد روابط، استراتژیکه.
امروز مرسده رو دیدم و با هم رفتیم کمی ولگردی توی شهر. خوبیش این بود که توی همه این سالها مرسده هم جایی از فرانکفورت رو بلد نبود و به هر حال مجبور بودیم از توی نقشه مسیریابی کنیم.
حاصل گشت و گذار امروز این بود که با یه تاکسیدوچرخههایی از نزدیک برخورد کردم که مدرنتر از نمونههای لندنیش به نظر میرسیدن. این دوچرخههای یه جور تاکسی هستن که در مسیرهای کوتاهتر کار میکنن. اما دوچرخه جالب دیگه در واقع در اندازه یک خودرو بود. وسطش میز داشت و مردم دور تا دورش نشسته بودن و رکاب میزدن و البته آبجو میخوردن. یه نفر هم اون وسط نشسته بود و فرمون رو ذستش گرفته بود و جهت رو هدایت میکرد. اسم این وسیله بیربایک یا دوچرخه آبجو بود. یه نمونه دیگهش هم پارتیبایک یا دوچرخه جشن هست. یه گشتی توی اینترنت زدم و فهمیدم یه نمونه دیگه از این نوع دوچرخهها وجود داره به نام کنفرانسبایک یا دوچرخه همایش. از این نمونه دوچرخه در لندن به عنوان ابزار کار گروهی در شرکت استفاده میشه (من شخصاً توی لندن ندیدمش)، در برلین به عنوان دوچرخه گردشگری و در دوبلین به عنوان وسیلهای برای کمک به دوچرخهسواری نابینایان ازش استفاده میکنن.
در قلب فرانکفورت با لهجه جواد خیابانی
29 مرداد 1389 ساعت 10:47تیتر خوبیه برای این که این پست رو بخونید. البته میتونستم به جای جواد خیابانی بگم عادل فردوسیپور که لایکخورم بیشتر هم بشه. به هر حال حالا که داری این پست رو میخونی تا تهش برو دیگه. اومدی تا اینجا حیفه ادامه ندی.
خب جریان گرفتن این یکی ویزای شینگنم این طوری شروع شد که سفارت آلمان زودتر از سفارتهای کشورهای اروپایی دیگه بهم وقت داد. اقدام کردم و البته سه ماه بیشتر بهم ویزا نداد. باز صد رحمت به فرانسه که دفعه پیش شش ماهه ویزا داده بود. به هر حال برای این که ویزا بگیری باید هم بلیت رفت و برگشت به یکی از نقاط اون کشور رو داشته باشی و هم جایی رو برای اقامت رزرو کرده باشی. من هم زد به سرم که این بار برم یه شهری که اصلاً هیچ اطلاعی ازش ندارم. با یه کولهپشتی سفر کنم و برم توی یه هاستل (ویکیپدیا میگه یعنی شبانهروزی) و توی یه اتاق ششتخته برم که ساکنانش دم به ساعت عوض میشن. ما ایرانیها یه کم توی مسافرت سلطنتی سفر میکنیم. همیشه هتل اِنستاره میخوایم بریم و با چند تا چمدون سفر میکنیم. البته نه همه اما بیشترمون. این بار خواستم یه کم شبیه جهانگردها سفر کنم. خلاصه در خدمتتون هستم در هاستلی در قلب فرانکفورت (با لهجه جواد خیابانی بخونید این جمله رو) و از اونجا دارم گزارش میکنم. در حالی که ملت رنگ و وارنگ در لابی هاستل مورد نظر نشستن و پایین پنجره لابی یه گروه محلی داره کنسرت زنده برگزار میکنه.
چیزهای جالبی که فعلاً دیدم وجود یک دختر گندمگون زیبای آلمانی در صندلی کناری پروازم که مثل برج زهرمار بود و اصلاً نمیشد درباره مدیریت جهان باهاش وارد مذاکره شد، تعداد قابل توجه افغانها به طوری که کلی از در و دیوار فارسی تراوش میکرد و من ذوق میکردم، یک عدد آگهی فارسی یک وکیل ایرانی (یا شاید هم افغان) که توی مترو دیدم و دفتر ایرانایر که قبول دارم چیز هیجانانگیزی نیست اما تقریباً چسبیده به ساختمون هاستلمونه.
این چند روزی که اینجا هستم سعی میکنم چیزهای جالبی که میبینم رو بنویسم. توییتهام رو از اینجا میتونین دنبال کنین و عکسها رو هم طبق معمول در توییتپیک.
Twitter Updates
» آشپزی گیلکی (75 کليک)
» پخش زنده خرید کتاب روی نقشه زمین (120 کليک)
» لایکخور، سایتی برای یافتن بهترینهای وب (228 کليک)
» فارسیتل، سیستمعامل فارسی موبایل مبتنی بر اندروید (155 کليک)
» راهاندازی سایت جدید آموزش روزنامهنگاری (153 کليک)
» بررسی آیفون ۴، گوشی تازه شرکت اپل (277 کليک)
» چند دقیقه از وقت آنلاینتان را هدیه بدهید (441 کليک)
» دانلود برنامه بازیهای جام جهانی به فارسی (357 کليک)
» سایت جدید مجلات همشهری (541 کليک)
» فونت فارسی «دستنویس» (938 کليک)
» کلیک؛ فناوری و پیشبینی حوادث غیرمترقبه (343 کليک)
» کلیک؛ فناوریهای ترجمه ماشینی (322 کليک)
» ویجت بیبیسی فارسی برای وبسایتها و وبلاگها (468 کليک)
» کلیک؛ کلاود کامپیوتینگ یا محاسبات ابری (313 کليک)







فلسفه



